نامه ای از دنیای کلاغ ها به دنیای آدم ها!

انسان امروز.
انسان امروز.



سطح نیمکت آن قدر سرد بود که زانوهایم می لرزید.

اما باید نگاهشان می کردم!

کلاغ های زمختِ فرسوده.



ــ کمی خودت را جمع و جور کن، من هم میخواهم بنویسم.

+ بیا اصلا تمامَش برای تو.

ــ حالا ناراحت نشو، بگذار ببینم چه نوشته ای.

پیدا شد!
پیدا شد!


ــ : حتما انتظار قار قار کردن دارید اما میخواهم شبیه به خودتان حرف بزنم، سلام!

حرف هایم را به سختی روی کاغذ نوشته ام و با زحمت دورِ این گل ها پیچیده ام تا شاید وقتی پیدایش می کنید، دلتان به رحم بی آید!

خیلی وقت بود که میخواستم برای شما نامه ای بنویسم و جواب سوال هایی که این همه سال ذهنم را درگیر کرده بود، پیدا کنم.

این که میگویم شما، منظورم تویی که این نامه را پیدا کرده ای نیست.

من با تمامِ شما که خود را « انسان » خطاب کرده اید حرف می زنم!

قبل از هر چیز گل ها را بردارید تا کمی زیبایی نصیبتان شود..

خب شروع میکنم.

..

از آن روز ها که چشم باز کرده ام مدت زیادی میگذرد و من در این سال ها نسبت به شما تنفر پیدا کرده ام!

حتی نمیدانم از کجا شروع کنم..

میخواهم بدانم که چرا چشم هایتان تا این حد کور است؟!

منظورم آن است که چرا خوب نگاه نمی کنید؟؟

همین چند روز پیش بود که با برادرم کنار درخت نشسته بودیم و فکر میکردیم که دنیا بدون شما چگونه است.

نمی دانم چه بگویم. واقعا نمی دانم.

مرگتان چیست؟!

اگر انسانی که میگویند شما هستید، باید بروید داخل همان مکعب مستطیل فلزی که میله های پوسیده دارد.

فقط این نیست، من حرف های زیادی دارم!

میخواهم بدانم چرا با آن چشم های از حدقه بیرون زده به ما خیره می شوید؟

نگاهتان آن قدر آزار دهنده اس که انگار میخواهید بال هایمان را قطع کنید!

شما قبل از کرونا هم همین قدر مضحک زندگی می کردید؟

نه نه بچیزی نگویید؛ خودم جوابش را می دانم.

چرا پنجره هایتان را باز می کنید و فضای داخل خانه هایتان را با ما شریک می شوید؟

این بیرون مالِ ماست!

پدرم همیشه می گفت از روزهایی که شما غار هایتان را ترک کرده و بیرون آمدید، زندگی ما روی خوش ندارد!

درکتان نمی کنم! اصلا درکتان نمی کنم.

پاییز که میشود برگ ها را جارو می کنید.

زمستان، سفیدی خانه هایتان را پاک می کنید. چه می دانید زیبایی چیست؟

بهار که از راه می رسد، میوه ها را از درختان می گیرید!

دوست دارید ما هم میوه های شما را بگیریم؟؟

تابستان را که دیگر قلمم یاری نمی کند.. این فصل را با بوی عرق به گند کشیده اید!

من شنیده ام که در تمام طول سال یک جای مخصوص برای دفع فضولات خود دارید،

پس چرا مثل ما هر جا که گیرتان می آید را قهوه ای کرده اید؟!

انسان بودنتان را در چه چیز های می بینید؟

عشق بازی های شبانه تان یا چهره های افسرده اول صبحتان؟

از شما متنفرم!

قاب پنجره ی خانه های قدیمی را شما افسرده کرده اید..

می دانم که اهمیتی برایتان ندارد اما اگر می توانستم زندگی تان را به آتش می کشیدم!

یک بار در کودکی به دریا سفر کرده بودیم و در انجا مادرم به من مدام گوشزد می کرد : اینجا جای کلاغ ها نیست. چرا نباید جای کلاغ ها باشد؟ چه کسی گفته شما میتوانید روی آب با آن وسیله های عجیب و غریب پرواز کنید و ما باید از دور نگاهتان کنیم؟!

هر بار که با هر کدامتان برخورد میکنم، از انسان ها بیشتر بدم می آید.

کافیست تا ما روی زمین راه برویم؛ آن وقت است که جانمان بیشتر از همیشه در خطر است.

چون شما روی زمین هستید.

شما همه جا هستید!

در زمین.

در هوا.

زیر زمین و حتی در دور ترین نقطه های این دنیا هم هستید.

کاش میتوانستم یک روز را بدون دیدن قیافه های نحستان به شب برسانم.

شب ها از ترس آنکه بینِ خودتان جنگ آغاز نکنید، نمی توانم بخوابم!

از آن دوران مدت های زیادی می گذرد اما هیچ کلاغی خونِ ریخته شده ی عزیزانش را فراموش نکرده است!

من شنیده ام که اعتقادات خاص خودتان را دارید؛

خب به همان اعتقادات از شما میخواهم که گورتان را گم کنید!

گمشید!
گمشید!



.

.

.

نفیسه خطیب پور