و خفه شد.

برای کنجِ قلبِ تو، ساکن شدن کافی نیست.. باید درختی کاشت و سیب سرخی از آن چید.

خوب می دانم عشق چیست.

عشق همان لحظه ی برخوردِ بغض با خنده است.. همان ثانیه ای که برف پلک ها را می سوزاند.

شاید عشق شروع باشد. ابتدایی از محبت.

به او گفتم بهار دور است، بیا تابستان را فوت کنیم، اما عشق نداشت که بخواهد برایش ذوقی داشته باشد.

حتی از پروانه ها و گل های محمدی گفتم، اما بی فایده بود..

آنجا بود که مادر دست هایم را گرفت.

اشک.

از مادر خواستم تا دانه دانه تارِ مو هایم را پیدا کند، میخواستم زلفی از بافته ی رویایی داشته باشم.. اما بافته ها در قبرستان بودند.

برای همین مادر آینه ی شب را شکست تا حسرتی نداشته باشم.

دست هایش را بوسیدم.

بعد از سکوت، قهوه را نوشیدم.

برای هر واژه، هزار ثانیه مکث کردم.

اما جمله ها و زیبایی هایشان، همچنان غم انگیز بود.

صبح که رسید، یک دیوار بود.. از آن دیوار های نیمه کشیده با پرتگاهِ کوتاه.. از دور طلوع سلام می کرد.. من باید نشستن روی آن دیوار را لمس می کردم..

با بهاری که انتظارش مرا تکه تکه می کرد، سخن می گفتم و برایش از همان عشقی که نداشتم، داستان سرایی می کردم.

هزار ساعت قبل تر، قصد داشتم به خوابی عمیق بروم، از همان خواب های سفید برفی یا زیبای خفته.

اما می دانستم بوسه ی عاشقانه ای برای بیدار شدن از خواب نصیب من نخواهد شد، پس هر چه میخواستم و نمیخواستم را فراموش کردم.

همه را در سیاه چاله ی گذشته انداختم، همان جا که یوسفِ من نشسته و کسی او را از چاه بیرون نمیاوَرَد.

ایرادی نداشت، دلبندم بغضی نیست.

برای من همه چیز خاطره شد.

برای من همه چیز محو شد و رنگی از بنفشه های خشک به خود گرفت..

زلزله ای نیامد اما تا صبح برای ترس بیدار ماندم.

ترسِ تکرار، ترسِ به یاد آوردن ، ترسِ نجات دهندگان یوسف، ترسِ عشق.. .

نابود؟

نه جانم.

سودایی بود که در سکانس های پایانی غریق نجاتی نداشت و خفه شد.

بله.

هر چه باشد، بدون سایه ی عشق، زیرِ آفتابِ زندگی ایستادن، سوختن دارد.

نفیسه خطیب پور

@roots.ofme