یه روزه بد چیه؟

خسته
خسته


حتما نباید یه قتل اتفاق بیوفته یا یکی فوت کنه یا یکی به یکی خیانت کنه یا شبا تو جوب بخابیم تا بگیم که روزه بدی داشتیم!

میتونه یه حسِ بد باشه. نسبت به هر چیزی. هر کسی.

می تونیم از دردِ کفِ پای راست، به خاطرِ پیاده رویه طولانی مثال بزنیم. از پاره شدنِ برچسبِ روی کفش یا از بندای گره خورده ای که هیچ وقت قرار نیست باز بشن و کفشی که بوش میتونه آدم بکشه.

میتونیم از صدای ماشینا و موتورایی بگیم که، ثانیه های آخره چراغه سبزِ چهار راهو گرفتن... میشه یواش تر رانندگی کرد؟

شاید قراره مهمی داشته باشیم جناب سرهنگ! (شاید سرهنگ نباشه)

_ من سرهنگ نیسم. (شت)

...

می تونیم از جیگرکی بالای میدون بگیم که شیشه هاش از دوده قلیون و سیگار؛ شبیه تخته سیاه کلاس اولمون شده.

یا از ثبتِ رکوردِ هیز ترین نگاه تو گینس بگیم؛ که متعلق به پیتزا فروشیِ اون طرفِ میدون میشه.

اره همش یه حسِ بد قاطیش میکنم؛ چون بَده!

...

تو شهرِ ما، یه روزه بد میتونه از سطلِ آشغالایی شروع بشه که بویِ شاشو مدفوعِ سگو گربه و آدمیزاد؛ تا صد متر اطرافشو گرفته..

یا اصلا میتونه از خِشتَکای آویزونه تهِ پارکای قدیمی شروع بشه..

شایدم از اون لحظه ای شروع میشه که توی صفِ فروشگاه؛ یه مرد که از کنار یه دختر رد میشه؛ تا جایی که بتونه بهش نزدیک میشه تا ارضای روحیشو تکمیل کنه.

یه کم دردناکه.

یه کم زیاد!

...

وقتی نُه سالم شده بود فک میکردم بزرگ شدم؛

فک میکردم پسرِ همسایه میتونه شوهرم بشه و با هم خوش بخت بشیم؛ یا مثلا یه روز قراره شبیه زورو یا رابین هود بیاد دم پنجره ی اتاقم؛ منم ذوق کنم چش ابرو بیام براش و بگم: واااایی برو تا کسی نیومده جَک!

حالا نمیدونم چرا اسمشو گذاشتم جک..

یه کم که بزرگ تر شدم دیدم نه من اتاقی دارم که جک به خاطرم بیاد دم پنجره؛ نه پسره همسایه ای وجود داشته که نقششو به عهده بگیره.

به خودم میگفتم پس پسره بورِ رویاهامو از کجا اورده بودم؟!

اصن چرا بور!

...

...


تولد نُه سالگیم بهم یه جا نماز و چادر کادو دادن.( یه دفتر نقاشی ترجیح میدادم)

منم انقدر ذوق داشتم (واقعا چرا ذوق داشتم) پوشیدمشون و فک میکردم قراره با حجاب و زندگیِ سالم یا اعتقاداتو نماز ؛ جوری پیش برم که هیچ کس نگاهه بد بهم نداشته باشه .

اما بعدا فهمیدم نگاهه بد مالِ جامعه اس!

مالِ من؛ مادرم؛ برادرم؛ رفیقم؛ مالِ تو و تمامِ آدمایی که میشناسی.

فرقی نمیکنه تو چه سنی باشی یا چه شکلی باشی؛ همیشه یه چیزی برای به هم زدنِ حالت وجود داره.

......


اینجا یه روزِ بد میتونه از اینکه دارم این حرفا و احساساتو میریزم بیرون شروع بشه.(میخوام بالا بیارم)

اینکه همش به این فکر کنی که میتونستم ساعته هشت از خواب بیدار بشم و همه ی اون کارایی که هزار ساله میخوام انجام بدمو انجام بدم!... اما خب چی شد الان؟ چه مرگمه؟ چرا وقتی میتونم از خواب بلند نمیشم..چرا دلم میخواد بیشتر بخوابم تا روزا کوتاه تر بشه وبگذره .. چرا نمیتونم از نون پنیرو خامه عسل لذت ببرم یا چرا چایی شیرین دیگه اونقد شیرین نیس..

چرا اصلا تصمیم باید بگیرم در مورد یه روزِ بد بنویسم! مگه روزای خوب چشونه...

_ هیچیشون نیست فقط اگه یه بار بجای سلام علیک کردن یا دست تکوت دادن بیان خونه امون بشینن حرف بزنیم خیلی خوب میشه..


شاید از یه حسِ تنفرِ همگانی که توی شهر موج میزنه شروع میشه.

اینکه تنها کاری که میتونی برای آدمای مهم زندگیت انجام بدی، گوش کردن به درد و دلاشون باشه.

...

شاید از اونجایی شروع میشه که از کناره یه غریبه رد میشی؛ یه لحظه به خودت میای ؛ بر میگردی دوباره نگا میکنی؛ یادت میاد که یه روزی با اون غریبه ساعتِ چهار نصفه شب، پشت گوشی از خنده پاره میشدین.

بعدشم دل تنگ میشیو میخای داد بزنی بهش بگی : کاش اصلا هیچ وقت بهت نمیگفتم سلام!

_ شما؟



به همین تلخی میتونه باشه. (یه چی مثه زهرمار)










امیدوارم از ادبیاتم که گاهی خشن میشه زده نشین:)..

فکر کردم عامیانه تر و راحت تر بنویسم این بار رو..

^^)

نفیسه خطیب پور _ فضای روزای بدِ اینستاگرامی roots.ofme@.