امروز مدیرم بهم پیام داد و حالم رو پرسید و گفت دلش برام و کارهام تنگ شده
منو میگی؟ عین ابر بهار اون طرف گوشی اشکم ریخت! ( راستش نمیدونم تا کی باید دوران سوگ رو بگذورنم و با دیدن هر چیز کوچیک برای کار قبلی، شر شر اشکم بریزه. دیشب، داشتم یه چیزی رو توی سایت از دید یوزر سرچ میکردم و خطاها رو درمیاوردم! تا به خودم اومدم، خودم رو بغل کردم بعد هم محکممممم زدم زیر گوشم که جمع کن خودت رو دختر! تو نیستی دیگه!)
ریا نباشه منم به شدددددت زیااااااد دلم تنگ شده برای مدیرم، چالشهاش، بچههای تیم... روزای دوشنبه بیشتر دلم میگیره و ناراحت میشم چون همیشه روز گزارش دهی بود و با ذوق تا دیروقت مینشتم همه دیتاها رو چک میکردم و گزارش میدادم...
جدای از حال غصه دارم، رفتن از اونجا یه تاثیر عجیب روی حالم داشت... من مدتها تپش قلب داشتم، شبها کابوس میدیدم و با گریه میخوابیدم یا بیدار میشدم... از وقتی که جلسه خروج گذاشتیم و رفتم، خوابم درست شد. تپش قلبم خوب شد و دیگه شبها کابوس نمیبینم!!
یه چیزی هم یاد گرفتم، دنبالچه، کمر، گردن و کتفم درد میکنه. مثل قبلا زیاد نمیتونم بشینم پای سیستم و در 26 سالگی شبیه 76 ساله هام!! یاد گرفتم برای چیزی که مال خودم نیست و من کارمندشم( هرچقدر هم فکر کنم بیزینس خاصیه یا آدماش خاصن) بیشتر از یک کارمند وقت، سلامت جسم و روانم رو نذارم...
سلامتیم رو فدا کردم تا یادش گرفتم!!
پ ن: آیا این کاربر، به آخرین درسش عمل میکنه؟ فععععک نکنم! داره تلاش میکنه ولی😁