پاییز که میرسد، هوای شهر بوی دلتنگی میگیرد؛ انگار باد، دستی نامرئی است که روی شانههای آدم مینشیند و آهسته میگوید: یادت هست؟
برگها آرام آرام سقوط میکنند، مثل حرفهایی که هیچوقت گفته نشد و فقط در سکوت دل ته نشین می شوند. خیابانها طلایی، نارنجی و بعضی وقت ها رنگین کمانی میشوند و قدمهایم روی برگهای خشک، زمزمههایی میسازند که هر کسی رازی را که فقط خودش می داند، می شنود.
آسمان، رنگ آشتیکردهی غم و آرامش است؛ ابری، اما مهربان. دلم میخواهد میان همین هوای نیمهسرد و نیمهگرم، برای کسی که نیست، نامهای بنویسم؛ نامهای که بوی دود هیزم بدهد و مزهی چای تازهدم عصرهای بیکسی را.
پاییز، فصل آمدن نیست؛ فصل یادآوردن است. آدم را مینشاند کنار خاطرههایی که فراموششان کرده بود و آرام در گوشش میخواند: هیچکس جای خالی هیچکس را پر نمیکند.
در این هوا، دلم بیشتر از همیشه میخواهد قدم بزنم؛ شاید باد، چیزی از کسی را با خودش بیاورد؛ شاید برگی که روی دستم مینشیند، پیغامی از کسی داشته باشد. میدانم اینها خیال است، اما پاییز فصل همین خیالهاست، فصل دلهایی که به کوچکترین نشانهها دلخوش میشوند.
و من، هر بار که نسیم خنک غروب، صورتم را لمس میکند، فکر میکنم شاید کسی است که از دور، آهسته میگوید: من هنوز یادم هست.
پاییز همین است؛
بهانهای برای دلتنگ شدن،
برای دوباره زنده شدن هر آنچه خیال میکردیم تمام شده است.
پاییز برای من یادآور مکث است.
مکثی که میان شلوغی دنیا، آدم را وادار میکند برای لحظهای به درون خودش سر بزند. یادآور بوی خاک نمخورده، صدای خشخش برگها زیر قدمها، چای داغ کنار پنجره، و حس عجیبی که بین رفتن و ماندن معلق مانده است.
پاییز برای من شبیه صفحهایست که باد ورق میزند؛ پر از یادها، پر از نامها، پر از حرفهایی که گفته نشدهاند.
برای من، پاییز شبیه گفتوگوی آرام دو رنگ است:
طلاییِ برگهایی که راه رفتن را نرم میکنند
و خاکستریِ آسمانی که انگار به چیزی فکر میکند.
پاییز برای من یادآور لحظههاییست که زمان کند میشود؛
انگار دنیا نفسش را نگه میدارد تا صدای خشخش برگها را بهتر بشنود.
یادآور سکوتهایی که حرفهای نگفته را در دلشان پنهان کردهاند؛
سکوتهایی که گاهی از هزار جمله صمیمیترند.
برای من، پاییز همیشه بوی نامههایی را میدهد که هیچوقت فرستاده نشدند؛
نامههایی که آدم آنها را برای خودش مینویسد،
برای کسی که دور است،
یا حتی برای کسی که دیگر نیست.
پاییز یادآور راه رفتن روی خاطرههاست؛
هر برگ مثل تکهای از گذشته که زیر قدمها صدا میدهد
تا بگوید هنوز چیزی از آن مانده است.
و شاید از همه بیشتر،
پاییز یادآور این است که زیبایی همیشه در تغییر است؛
در افتادنها، در رها کردنها،
در اینکه بعضی چیزها باید بروند
تا چیزی در دل آدم دوباره سبز شود.
چشمان شما در پاییز، دنبال رد کدام رؤیای فراموششده میگردد؟