ویرگول
ورودثبت نام
سیروس
سیروسسیروس ؛دل بسته ی داستان، شعر و مقاله با نوشته هایی از دل، برای هم سویی با دیگران.
سیروس
سیروس
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

پرده آخر

و پرده افتاد.
لحظه‌ای که هیچ لحظه‌ای دیگر نبود، در وجودت طنین انداخت: حقیقت، تنها سایه‌ای از ریا بود.
تو، بازیگری خاموش، در صحنه‌ای که هرگز سهمت نبود. نمایشت پایان یافت، بی‌آنکه خود بدانی.
تماشاگران، موجی بی‌رحم، کف می‌زدند و تو، تنها، بازی‌خورده‌ای در پهنهٔ خالی جهان؛ جهانی که هر زندگی‌ات، پژواک نقشی در نمایش دیگران بود.
هر وعده، سرابی بود که گردابش در تاریکی وجودت می‌چرخید. زندگی، رؤیا برای اقلیتی و کابوس برای تو.
حقیقت، عریان و روشن است؛ نوری که بی‌محابا بر زوایای تاریک وجودت می‌تابد و تو را به مواجهه‌ای بی‌انتها با خود وادار می‌کند. خواستنت، خیال بود.
پنجرهٔ افق دیدت پر از تصویر دل‌فریب بود، اما پشت آن، تنها تنهایی و پژواک خالی بود. لحظاتت، انعکاس‌هایی درهم و معوج، میان وهم و واقعیت.
تمام عمرت، سرابی بلورین بود؛ آیینه‌ای که تصویرت را در خود می‌بلعید و بازمی‌گرداند. چرخه‌ای بی‌پایان از انتظار و فقدان.
اکنون، پرده افتاده و تنها با خود روبرو هستی. صحنه‌ای دیگر برای دیگری آماده است. هیچگاه سهم تو نخواهد بود.
در سکوت مطلق درمی‌یابی: زندگی‌ات توهم بود. حقیقت، سرد و بی‌رحم، مرز هستی و عدمت را می‌آمیزد، تو را به اعماق تنهایی می‌برد و تصویرت را در خود حل می‌کند.
و آنچه می‌ماند، بازتاب سرابی است که سال‌ها دویده‌ای. هر آنچه پنداشتی، جز بازی‌ای بی‌رحم و وهم‌آلود نبوده است.
تو، تنها، در جهانی ویران‌شده از حقیقتی که انتظارش را نداشتی، باقی می‌مانی. نور روز، بی‌رحمانه، خطوط وجود و عدمت را روشن می‌کند…

تنهاییحقیقت
۱۵
۲
سیروس
سیروس
سیروس ؛دل بسته ی داستان، شعر و مقاله با نوشته هایی از دل، برای هم سویی با دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید