چرا مینویسیم؟
نوشتن همیشه با پرسشی آغاز میشود؛ پرسشی که مثل دلواپسی کوچکی در گوشهٔ ذهن جا خوش کرده است: برای خود مینویسیم یا برای دیگران؟
مینشینی پشت میز، کاغذ و قلم پیش رویت است، در کنارشان فنجانی چای، یا اگر روزت بهتر آغاز شده باشد، یک فنجان قهوه ترک و لیوانی آب—یا حتی آبمیوهای که گاهی آهسته آهسته و گاهی لاجرعه مینوشی؛ به شرطی که نوشیدن آن، خیال نازکت را به هم نریزد.
میخواهی تنها بنویسی، اما جهان سد راهت میشود: قبضهای آب و برق، نوسان دلار، باک خالی ماشینی که گوشهٔ کوچه منتظر توست، دلواپسیهای خانه و خانواده که بیوقفه به پنجرهٔ ذهن میکوبند.
با این همه، چشم بر همهٔ گرفتاریها میبندی و مینویسی. نوشتن، همان روزنهای است که هوای تازه را به روح خستهات میرساند. سوژه کم نیست؛ همیشه چیزی برای نوشتن هست: قطعی آب و برق، گرانی و تورم، کندی اینترنت، سیاست و جامعه.
اما پرسش بنیادی باقی میماند: چه بنویسی و چگونه بنویسی تا دل خواننده را به دست آوری؟ چگونه او را برای لحظهای از جهان خشن و بیروح جدا کنی و به پیشگاه خیال ببری؟
برای این کار، باید دل و جانت را بر کاغذ بریزی. باید قلم را گرامی بداری، از واژگان دمدستی پرهیزی و عفت واژه را پاس بداری. نوشتن، تنها رها کردن ذهن نیست؛ رسالتی است که بر دوش نویسنده گذاشته شده: مسئولیت رساندن اندیشه و احساس، به زبانی کارآمد و فرهنگساز.
گاه دشوار میشود، زیرا همهچیز را نمیتوان در جامهٔ آراستهٔ زبان پوشاند. زباله را نمیتوان با واژههای گل و شکوفه توصیف کرد؛ زیرا دیگر زباله نخواهد بود. اما دشواری، مجوز بیحرمت کردن زبان نیست. حتی اگر محفلها زبان عامیانه را بپسندند، نویسنده باید نگهبان وقار واژهها باشد.
مینویسی، بارها بازنویسی میکنی، ویرایش میکنی و میکوشی متن را به بهترین شکل درآوری. سپس منتشر میکنی و منتظر میمانی… و در پایان میبینی که همهٔ رنجت به دو یا سه پسند ختم میشود. گاه حتی شک میکنی: آیا آنکه لایک زده، واقعاً خوانده است یا تنها از سر همدلی اشارهای نشانده است؟
اینجاست که پرسش دوباره قد میکشد: چرا مینویسی؟ برای تأیید دیگران؟ یا برای خودت؟ اگر برای خودت مینویسی، چرا همچون گذشته نوشتهها را در صندوقچه پنهان نمیکنی؟ و اگر برای دیگران است، آیا آمادهای که شاید اثر تو به دلشان ننشیند یا حتی نخوانده رها شود؟
نوشتن، همیشه پاداش بیرونی ندارد. گاه تنها پاداشش این است که باری از دل سبک شود، زخمی ناگفته روی کاغذ نفس بکشد و دمی آرام شوی. همین که قلمت مرهمی برای خودت باشد، کافیست. اما اگر روزی توانستی دل خوانندهای را نیز به همنفس خود بدل کنی، خوشبختی دوچندان خواهد شد.
من مینویسم تا سبکتر شوم؛ تا واژهها زخمهای خاموشم را به دوش بگیرند. اگر کسی بخواند و لحظهای همراه شود، شاد خواهم شد. و اگر هیچکس نخواند، باز هم خواهم نوشت، زیرا نوشتن تنها جاییست که خویشتن خویش را در آن بازمییابم.
شاید راز زیستن همین باشد: نوشتن، حتی اگر هیچچشم ناظری نباشد.
شما چرا مینویسید؟