میدانی؟ به نظرم بعضی درد ها ستودنیاند. آنهایی که چیز هایی را به یادت میآورند؛ مثلا، وقتی کمی نفست تنگ میشود یا، گاه که چشمانت سخت باز میشوند اما، دلم میخواهد از همین اما، سکوتِ بزرگی را بر تن کنم.
میدانی؟ به نظرم سخت تر آن هایی هستند که نباید اما، حیف... میآیند؛ مثلا فرض کن او هرچه داد میزند تو دیگر نمیشنوی، آرام آرام فرو می روی غرق می شوی و تصویرش را که اجازهی رسیدن به تو نمیابد را خیره میشوی سعی میکنی چیزی بشنوی حال دیگر حتی دستانت را تکان نمیدهی با آن کمرِ قوس گرفته از فشار، فقط به اعماق میروی و حتی به نفس کشیدن فکر نمیکنی آه
میدانی؟ به نظرم، بعضی درد ها، ستودنی اند. آنهایی که فراموششان میکنی، آری نه اما از درد حرف نمیزنم تو میدانی، آری فقط آن امیدِ مسخره... .
دور شدن به شیوهی انسانی دشواریِ خاصی دارد، میدانی؟ منکرِ آن همه گریه و اشک شدن، آن همه سکوتِ عامدانه؛ اخیرا دستم را درونِ آتش نگه میدارم. چشمانِ سرخم را که دیده است از پشتِ این پلک هایی که مدام میترسند از نور؟ در شب های تیره، از فریاد های عاجزانهی غریبه های اطرافم دیگر سرریز شده ام. چرا؟ میدانی؟
هر بار در خلوتم میپرسم که به بهای کدام گلِ نرگس است آسایشِ بغضم از این همه خفقانِ جاری در خلالِ تقلایم به زنده بودن؟ کاش میتوانستم موهایم را ببافم این یادواره ها، در برابرِ باد رهایم نمیگذارند. این معاملهی ابلهانه اما پاسخی فقیرانه است، زود گذر، کاش میتوانستم اندکی بیشتر برای پاسخی صریحانه صبر کنم. نفس های آخر اما، سخت تر از همیشه بند میآیند. میدانی؟
این درد اما از آنهاییست که ایستاده مشوقم است، انگار او، یک جامانده از بهار است، با دست های سردش مدام تشویقم میکند. حتی از پشتِ چشم های نیمه بازش نیز، جمعیتِ متحیرِ ذهنِ سرگردمم را میبینم که چطور هر بار ملال آور تر از قبل، به تحقیر های او گوش میسپارند.
اینکه نمیرود اما عذاب بزرگیست، ولی نه اینکه نتوانم کاری کنم؛
شاید یک، یا دو نفس دیگر، خوشبختانه کوتاه تر است
و ...

وحید ح زرقانی
و.... .