آسمان زیباست، اما نمیتوانم به آن نگاه کنم، انگار چیزی درونم میجوشد، سوالی تقلایی، نمیدانمی... . به آرزو درون سکوتم فرو میروم آرام پنجره را میبندم با چشمانی خمیده پشت به آسمان راه گم میکنم و باز مثلِ همیشه، پشت آن صندلیِ همیشگی... . چیزی درونم دنبال هویتی میگردد که شاید من نیست حتی، یا اصلا چرا من اینبار نپرسم؟
من کیست؟
و سپس در سکوتم باز... . انگار این هنگامه ی فروزان هر بار، زیرِ بارِ نفسم خرد شده فرو میریزد. و من باز می مانم و سوالی بی پاسخ. من حتی دیگر نامِ احساس هایم را گم کرده ام. درون این مشوش های بی قرار، این هیایوی خاموشِ لرزان این زمزمه های پی در پی این غرورِ گم شده من اما ایستاده که نه، چون مرده ای حتی نالایقِ دفن، میپرسم: من کیست؟ بی درنگ اما میبینم اندک پرتو امیدوارم را، چه حیف.
انگار پاهایم مرده باشند، سالیان گذشته ست پوسیده لال شده اند، ورنه من یادش است، روزی خونِ این قدم ها مسحِ تاریکیِ دنیا و حیف، حیف اما حال میپرسم:
چرا من؟
راه گریزی نیست.
در این سردردِ متناهی، به چنگ دیواره ای را میگیرم، من میخوانمش، و پلک نمیزنم
شاید...
شاید... .

وحید ح زرقانی