راز زندگی؟ حقیقتی وجود ندارد.
من در هزارتوی “نیهیلیسم” و “اگزیستانسیالیسم” سرگردانم و با اینکه جایگاه فکریام را میشناسم، این آگاهی نیز باری سنگین بر دوشم است. همهچیز گذراست و عادت، مسکن موقتی این بیهودگی است. وقتی مبدأ و مقصد این مسیر از پیش تعیینشده روشن است، دیگر چه جای تکاپو؟
بهراستی این زندگی چه تحفهای است که بخواهم برایش طرح و برنامه بریزم؟ تصور اینکه باید عمرم را صرف تهیهی داروها و قرصها کنم تا صرفاً “بقا” یابم، یا مانند بردگان مدرن، از طلوع تا غروب در چرخدندههای پولپرستی له شوم تا داشتههایی احمقانه جمع کنم، چیزی جز اتلافِ زمان و سرمایه نیست. اما تهوعآورتر از آن، بازی نقش در نمایش معاشرت با آدمهای نادانی است که ناچارم با آنها کلام رد و بدل کنم؛ تکرار مداوم همان استفراغهای فکری هر روزه.
باید راهی باشد؛ راهی برای تاب آوردنِ این فضای خفقانآور. شاید به همین دلیل است که به سمتِ چیزهایی میروم که شاید “مضر” خوانده شوند، اما در برابر هجوم حماقتِ آدمیان، تسکینبخشترند. حداقل اینگونه، زمان با سرعتی که من میخواهم میگذرد و عاقبتش، هرچه باشد، اهمیتی ندارد.
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد، من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک