زندگی بهخودیِخود دشوار است، اما آنچه تحملش را سختتر میکند، دردهایی است که دیگران بر ما تحمیل میکنند. انسان فقط به خوراک، پوشاک و هوا نیاز ندارد؛ برای زیستن، تجربه کردن و رؤیا ساختن، به حداقلهایی فراتر از بقا احتیاج دارد. امید در من از بین نرفته، بلکه آن را در من کشتهاند. روزهایی که میگذرند، گویی تنها از دستدادن لحظههاییاند که میتوانستند تجربهای ناب از زندگی باشند.
در ظاهر، بیخیالی سادهترین کار است. زمانی آدمهایی را میدیدم که دغدغههایشان برایم مضحک بود، اما با گذر زمان، به همان سادگی ظاهریشان حسادت کردم. امروز اما فکر میکنم شاید هیچکس واقعاً آن را نداشته باشد؛ چرا که هنر فریبدادن خود نیز ابزاری میخواهد، و این روزها کمتر کسی از آن برخوردار است.
هرگز تصور نمیکردم سکوت شب برایم اضطرابآور شود. من همیشه شب را دوست داشتم، چون میتوانستم حقیقت بسیاری از چیزها را بهتر ببینم و حتی برای خودم فکر کنم؛ فکر کنم که چقدر بدبختم، و سپس در رؤیاهایی که میساختم زندگی کنم، تا آنکه صبح، واقعیت بیپرده همهچیز را آشکار کند. اما امروز این سکوت را موقتی میدانم، و به نظر نمیرسد فردا شب، اگر زنده باشم، بتوانم با آسودگی به آن گوش بسپارم.
آیا خواستن حداقلها خودخواهی است؟ نمیدانم. شاید زمانی به من میگفتند: «کسانی هستند که از تو بدبختترند، پس قدردان باش.» اما حالا چه؟ اکنون حس میکنم زیر آبم و مدتهاست نفس نمیکشم. اصلاً چرا باید برای بدبختی مسابقه داد؟ چه هدیهای جز همدلی، یا شاید لذت گناهکارانه از رنج بدبختترها، میتواند آدم را وادار کند که در مسیری ادامه دهد؛ مسیری تاریک که پایانش هم روشن نیست.
چای باشد یا قهوه، فرقی نمیکند؛ من برای لبتر کردنِ هنگام سیگار کشیدن، فقط به مایعی نیاز دارم که گلوی خشکام را تر کند.
جرعهای از بدبختی محض؛ چیزی که نیکوتین، برای چند ثانیه، آرامترش میکند.