ویرگول
ورودثبت نام
Mosi
Mosiیک آدم معمولی که فکر میکرد میتونه متفاوت باشه!
Mosi
Mosi
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

موش‌های جمجمه

ساعت سه بعدازظهر جمعه بود. خورشید مثل یک طلبکار بی رحم از پشت پرده های کثیف اتاق خودش را به داخل پرت می کرد تا به من یادآوری کند که هنوز زنده ام، که اشتباه بزرگی است.

روی کاناپه ای که بوی عرق و پشیمانی می داد لم داده بودم. یک بطری ویسکی ارزان قیمت، تنها رفیقی که نه قضاوت می کرد و نه احمقانه حرف می زد، کنار دستم بود. نصفش رفته بود. بقیه هم قرار بود تا شب برود.

افکارم؟ آن ها مثل موش های فاضلاب در جمجمه ام می دویدند. دندان می زدند، می جویدند و ذره ذره مغزم را می بلعیدند. سعی می کردم به چیزی فکر نکنم، اما هرچقدر بیشتر سعی می کردم، آن ها بیشتر ولع می خوردند. پوچی مثل یک کت و شلوار گشاد، تنم زار می زد.

آدم ها؟ آن ها بیرون بودند. برای همدیگر لبخند می زدند، از آب و هوا می گفتند، بچه دار می شدند و سعی می کردند به زندگی معنایی بدهند که وجود نداشت. من اما پشت پنجره بودم. غریبه ای در شهر خودم. وقتی حرف می زدم، انگار به زبانی مرده در سرزمینی دیگر سخن می گفتم. کسی نمی فهمید؛ نه اینکه نخواهند، واقعا توانش را نداشتند. درک نکردن، دردناک ترین شکل نادیده گرفته شدن است.

سیگاری روشن کردم. دود در هوا پیچید، چرخید و مثل روح شکست خورده ای ناپدید شد.

به سقف خیره شدم. لکه نم زدگی روی سقف شبیه نقشه کشوری بود که هیچ کس حاضر نبود در آن زندگی کند. من پادشاه آن کشور بودم. تنها پادشاه دنیایی که نه دیواری داشت و نه دروازه ای.

زندگی؟ فقط یک ردیف طولانی از انتظارها بود برای چیزی که هیچ وقت نمی آمد. یک شوخی بی مزه که سازنده اش حتی زحمت نکشیده بود خنده دارش کند.

دوباره پیک را پر کردم. برای سلامتی هیچ کس ننوشیدم. نوشیدم چون تنها راهی بود که می شد آن موش های لعنتی را برای چند لحظه ساکت کرد. جمعه ها همیشه همین طور بودند؛ طولانی، کش دار و مثل یک طناب دار که دور گردن هفته گره می خورد.

چشم هایم را بستم. دنیای بیرون هنوز هم بیهوده می چرخید. و من، در سکوت اتاقم، منتظر بودم تا تاریکی واقعی سر برسد و مرا ببلعد، شاید این بار، کمی کامل تر.

داستان کوتاه
۹
۲
Mosi
Mosi
یک آدم معمولی که فکر میکرد میتونه متفاوت باشه!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید