هیچ چیز دیگر شبیه گذشته نیست. امید انگار رخت بربسته و شادی در هالهای از ابهام گرفتار شده است. سلامت نیز در بند داروست و زیبایی در زندان غم و تاریکی. حتی برای سادهترین چیزها، اتفاقها و کارهای روزمره هم باید عذاب وجدان داشت. در این روزگار، وقتی حتی تو هم توان لذت بردن از خوشیهای کوچک را داری، باز هم نمیتوانی حس خوبی داشته باشی؛ چرا که همین نزدیکیها، کسانی هستند که در حسرت همان چیزهای کوچک، در سلولهای انفرادی غم روزگار میگذرانند.
نمیدانم برای بازگو کردن غم باید تا چه اندازه محتاط بود تا آدمی غرغرو و احمق به نظر نرسد، یا برای انجام کاری ساده باید خود را پنهان کرد، چرا که شاید کسی در همین حوالی، در آرزوی همان کار باشد. شاید همدلی را باید کنار گذاشت و فارغ از همه چیز، این زندگی اسفناک را ادامه داد. امروز هم افکار سرگردانم مرا به تسخیر خود درآوردهاند.
ای کاش غم و شادی هم تقسیم میشدند. حداقل کمی عدالت رعایت میشد. اما چه میشود کرد بعضی از برخی دیگر برابرترند.