خاطره، اين جسد گرم زمان است؛ چيزي كه ميپنداريم زنده مانده، اما در حقيقت فقط ديرتر از ديگر چيزها ميميرد. ما آن را در اتاقهای تاريك ذهن نگه ميداريم، به آن غذا ميدهيم، برای آن نام ميگذاريم، و بعد تعجب ميكنيم چرا بوی تعفن گذشته از زندگی ما بلند ميشود. هر يادآوری، يك احضار است؛ هر احضار، يك بازگشت بي رحمانه. آنچه گذشته است، اگر در تو بماند، ديگر گذشته نيست: تبديل ميشود به زنداني كه خودش را به شكل هويت به تو تحميل ميكند.
زندگی، اگر با دقت نگاهش كنی، چيزی جز انبوه تكرارهای بي معنا نيست؛ صبحهايي كه به شب ختم ميشوند، شبهايی كه فقط براي دوباره شروع شدن همان صبحها میآيند. در اين چرخش كور، خاطرات مثل سنگريزه هایی در كفش اند: نه آنقدر بزرگ كه ديده شوند، نه آنقدر كوچك كه نتوانند راه رفتن را شكنجه كنند. آدمي فكر ميكند با حفظ كردن گذشته، خودش را حفظ كرده است. اما گذشته، هرچه بيشتر نگهش داری، بيشتر تو را ميخورد. آنچه به نام حافظه ميپروری، اغلب چيزی نيست جز جسدی كه به تو ميگويد هنوز زنده است.
پس بايد قاتل خاطراتت باشی. نه از سر نفرت، بلكه از سر ضرورت. همانطور كه براي نفس كشيدن، هوا را میبری از انبوه دود؛ براي زنده ماندن، بايد رشته هاي پوسيده ياد را قطع كني. بايد آن تصويرهای لرزان، آن صداهای مانده در اعماق، آن چهره هايي را كه هرگز واقعا از آن تو نبودند، يكي يكي به خاك بسپاری. قتل خاطره، جنايت نيست؛ آيين بقاست. هر چه كمتر به مرده هاي درونت اجازه سخن گفتن بدهی، بيشتر ميتوانی در اكنون راه بروی.
اما هيچ قتلی بی هزينه نيست. خاطره ها آسان نميميرند؛ وقتی ميكشی شان، گاهي فقط شكل عوض ميكنند. ميروند زير پوست، در لحن صدات، در مكث ميان كلمه ها، در ترسی بی نام كه شبها بي دعوت برميگردد. آنها را كه كشته ای، به وقت مرگ تو دوباره صف ميكشند؛ نه برای تسلی، برای محاكمه. در آخرين لحظه، همه آنچه فراموش كرده ای بازميگردد، چون فراموشی هميشه موقت است و حقيقت ناخوانده، دير يا زود راه خود را به گلو باز ميكند. آنجا، در آستانه خاموشي، خاطراتی كه كشته اي تو را تكرار ميكنند؛ و اين بار نه برای ساختن تو، بلكه برای فروپاشاندنت.
شايد همين است سرنوشت: زندگي با قتل مداوم آنچه بوده اي، و مرگ با انتقام همان چيزها. انسان ميان اين دو جنايت معلق است؛ از يك سو مجبور است گذشته را نابود كند تا بتواند ادامه دهد، و از سوي ديگر محكوم است كه در لحظه پايان، همان گذشته دوباره برميگردد و روحش را به قتل ميرساند. ما با خاطرات زندگی نميكنيم؛ ما آنها را ميكشيم تا كمی بيشتر زنده بمانيم، و آنها صبورتر از ما هستند. در آخر، اين هميشه خاطره است كه برنده ميشود: نه چون قويتر است، بلكه چون از ابتدا مرده بوده و مرده ها، برخلاف ما، عجله ندارند.