دوران نوجوانی من، قلمرو شادیهای گذرا و لحظهای بود. در آن روزگار، یک موسیقی تازه، قراری عاشقانه یا حتی خرید لباسی نو کافی بود تا خود را برنده بدانم. تعریفم از برنده بودن ساده بود: هر کس که بتواند طعم خوشحالی را بچشد، فاتح زندگی است. اما خیلی زود دریافتم که غمها ریشهدارتر از آناند که به سادگی رخت بربندند؛ آنها چون زخمهای کهنهای هستند که اگرچه التیام مییابند، اما رد حضورشان تا ابد بر روح میماند.
آنچه در نوجوانی بیش از همه آزارم میداد، سوگ زودهنگام برای شادیها بود. پیش از آنکه لحظهی طلایی به پایان برسد، غمی در دلم مینشست؛ غمی از این جنس که میدانستم این لحظه دیگر هرگز تکرار نخواهد شد و من تنها حافظ نسخهای از آن در خاطراتم خواهم بود.
آن روزها از «روتین» و تکرار ملالآور روزمرگی هراس داشتم، اما حالا، در گذر زمان، این تکرار برایم به پناهگاه بدل شده است. دیگر نه دغدغهی جستوجوی چیزهای نو را دارم و نه اضطراب تغییر. صبحانه، قهوه، سیگار و حتی تعداد جرعههای نوشیدنیام، حالا در چارچوبی بیانتخاب و تکرارشونده قرار گرفتهاند. اگرچه پذیرفتهام که گاهی تغییرات جزئی در همین روتینها—مانند نوشیدن قهوه در محیطی جدید یا تغییر مسیر شغلی—میتواند طعم تازهای به زندگی ببخشد.
با این حال، هنوز هم سودای آرامش پایدار را دارم؛ کاش آرامش هم مهارتی بود که میشد آن را مثل یک روتین تمرین کرد تا پیش از طوفان اتفاقات ناگوار، زرهی به تن داشته باشم. اما شاید هم لازم نیست. به قول قدیمیها: “چون میگذرد، غمی نیست.”
در نهایت، اینکه چقدر از عمر باقی مانده یا چگونه قرار است پایان یابد، پرسشی است که اهمیت خود را برایم از دست داده است. مرگ و زندگی، هر دو تجربههایی هستند که حتی خوشایند یا ناگوار بودنشان هم در برابر اصل “تجربه کردن”، رنگ میبازد. شاید بهترین کار این باشد که از هراس آن بگریزم و اجازه دهم تجربه، مسیر خودش را طی کند.