از خودشناسی تا خودفریبی، فقط یک قدم فاصله بود. توسعهی فردی برای من چیزی جز عقبنشینیِ مفتضحانه نبود؛ مثلِ بازگشتِ لشکری شکستخورده به سنگرهایِ پشتِ خط. یک روز سودای فتح داشتم و روز دیگر، زیر نقابِ «پذیرش»، شکست را ماله کشیدم.
حالا بهانهها آمادهاند: «تلاشم را کردم، اما نشد.» عادت کردن به این وضعیتِ موجود، تنها دفاعِ باقیمانده است. کسی از عمقِ این ماجرا خبر ندارد و برای کسی هم مهم نیست؛ حجمِ فاجعهای که پشت سر گذاشتم آنقدر دور از ذهن است که اگر زبان باز کنم، تنها برچسبِ «خیالباف» نصیبم میشود.
حالا هر روز صبح، جلوی آینه به خودم دروغ میگویم. به تصویرِ خستهای که مقابلم ایستاده دیکته میکنم که این همان چیزی است که میخواستم. میگویم آرامش، یعنی همین بیتفاوتیِ مطلق. آنقدر این بازی را تکرار میکنم تا خودم هم باورم شود که هدفم از همان اول، پرواز نبود؛ بلکه خزیدن در امنِ این سکون بوده است.
بهخوردِ خودم میدهم که این «پذیرش»، اوجِ خرد است، نه پرچمِ سفیدی که از سرِ ناچاری بالا بردهام. هر بار که دلم برای آن شورِ قدیمی لک میزند، با یک جملهی کوتاه دهانش را میبندم: «همین که هست، بهتر از دویدن در بنبست است.» و اینگونه، آرامآرام خودم را با این قفسِ خوشساخت آشتی میدهم. هر شب، وقتی بساطِ فریب کامل میشود، با خیالی آسوده میخوابم؛ بیخبر از اینکه این آرامش، چیزی جز مرگِ تدریجیِ همان منی نیست که روزی میخواست دنیا را تکان دهد.