
امروز صبح که چشم گشود، دنیا ناامیدکنندهتر از همیشه به نظر میرسید. همان چرخه ملالآور همیشگی؛ سیگار، صبحانهای مختصر و قهوهای که گویی هر روز بیکیفیتتر و بیمزهتر میشد. زمانی نهچندان دور، شاید شنیدن موسیقی تازهای میتوانست برای چند دقیقه او را به دنیای خیال ببرد، اما حالا آن لذت کوچک جای خود را به مرور اخبار صبحگاهی داده بود؛ اخباری که حالا دیگر فقط مضحک به نظر میرسیدند. خندهدار از این جهت که هیچچیز حقیقتاً اهمیتی نداشت و کلمات — چه در قالب صوت و چه متن — معنا و اعتبار خود را از دست داده بودند.
حالا باید برنامهای برای ادامهی بقا تنظیم میکرد؛ برنامهای که آن را «بلندمدت» مینامید، هرچند تمام وسعتش به یک هفته محدود میشد؛ ساختاری سست برای تداومِ زیستن. همهچیز به یک رفع تکلیفِ سرسری بدل شده بود: از خوردن و نوشیدن گرفته تا دوش گرفتن و گیراندنِ سیگار بعد از قهوه.
آیا این زندگی بود یا صرفاً تلاش برای زنده ماندن؟ برایش فرقی نمیکرد؛ چرا که حتی اگر چیزی مهم بود، دیگر جدی به نظر نمیرسید. او در تعاریف آماری، فردی از طبقهی متوسط محسوب میشد؛ یک مفهوم انتزاعی در میان انبوه جمعیت. اما اگر کمی زاویهی دید را وسیعتر میکرد و نگاهی به چند مایل آنطرفتر از مرزها میانداخت، میدید که این زندگی «متوسط»، در مقیاسی کلانتر، چیزی جز یک «زاغهنشینی در پوستهی ثروتمندانه» نیست.
با اینهمه، «بیتفاوتی» برای او به هنری تبدیل شده بود که چرخ زندگیاش را میچرخاند. اطرافیانش — که به حکم جبر محیط، همکار نامیده میشدند — مدام از لزوم «امیدواری» دم میزدند. اما او خوب میدانست که امید واهی، چیزی فراتر از یک سلاح مدرن است؛ تیغی بُرندهتر داشت که زخمهای عمیقتری بر روح بر جای میگذاشت.
روزها به همین منوال میگذشتند و او چارهای نداشت جز آنکه آنها را با نهایت بیتفاوتی ممکن، سپری کند.