
زندگی برای من نه اینقدر با ارزشه که بخوام واسش بجنگم و نه اینقدر بی ارزش که بخوام تمومش کنم. اسمش حالت برزخ هست. روز ها میگذرن و چیزی به عنوان روزنه امید وجود نداره و ما درگیر یک چرخه باطل شدیم. روز هایی رو به یاد میارم که نوجوون بودم و همه چیز برام جدید بود. فکر میکردم همه چیز رو میشه با تلاش بدست آورد. سال های بعد زندگی بهم یا داد انسان دو تو سرنوشت داره. یکی به دست خودش و دیکیری بدست زندگی رقم میخوره.
دوست داشتم خیلی از چیز ها رو برای بار اول امتحان کنم تا لذت اولین بارها برای من دوباره تکرار شه. اما این اتفاقی محاله! هر اون چیزی که در زندگی بعد از اولین بار اتفاق میافته، یک تجربه کم رنگ تر از اون اتفاق اولین هاست.
دوست دارم تراوشات ذهنیم رو بنویسم و در موردش با کسی صحبت نکنم چون دیگه حوصله توضیح دادن اتفاقات رو ندارم. اما این راهی هست برای به زبان آوردن، راهی برای تخلیه شدن.
این احساسات در لحظه رو به اشتراک میگذارم. شاید، شاید یک نفر هم حال این روز های من رو داشته باشه و با خوندنش بفهمه که تنها نیست.