مدت هاست قلم سر و خشک شدهام را روی کاغذ گرم نگذاشتهام. سردرگم و نالان از اتفاق های نیوفتاده. نمیتوانم ثابت کنم که بدترین شرایط را تصور کرده و دیدهام چون واقعی نیستند. احساس میکنم نمیتوانم بنویسم، احساس میکنم نوشتن من باعث خجالت خاص و عام میشود. از آن طرف نمیدانم چی بنویسم، از که بنویسم؟ از آنی که نماند یا آن کسی که نمیدانم میآید یا نه.
حتی خواندن هم برایم سخت است، انگار که مغزم منفجر شده باشد، آنقدر خسته که توان به دوش کشیدن کلمات را ندارد. کلماتی که روزی ناجیاش بود.
بدنی خسته، ذهنی قفل به دنبال یک ناجی خیالی. حتی دیدن خودم در آینه شرمآور است، بودنم شرمآور است. حرف هایم، ادا هایم. بدن و روحم را شرم گرفته.
شرم شده یک زندان. میخواهم فرار کنم، بزنم به دل جاده، بنویسم، برقصم، فریاد بزنم اما نمیدانم چیست که مرا سفت سرجای خود نگه داشته و اتفاق های بدی که ممکن است بیافتد را پیش چشمانم پخش میکند، هی پخش میکند تا خودم باور کنم راهی برای فرار نیست.
کاش هیچوقت گریه های مادر را سر هر وضو نمیدیدم، کاش از خودم خجالتی نداشتم، کاش پدر سرش به زیر نبود، کاش برادرم به دنبال رفتن نبود، کاش حرفهایمان با کاش شروع نمیشد.
پراکنده مینویسم، تازه این منظم است. دلم تنگ است، نمیدانم برای چه یا برای چه کسی. حتی نمیدانم چه میخواهم. آزادی؟ عشق؟ پشتوانه؟
مجبور به خوب بودن در کاری هستم که نه دوست دارم و نه استعدادی، به همین خاطر است که در کاری دوست دارم و استعداد دارم افت کردهام.
نمیتوانم بنویسم، داستان ساحل و سهیل چند ماهی است که خاک میخورد و انتظار پایانی ناب دارد.
حتی پایان اینجا را هم نمیدانم چگونه بنویسم.