دلم میخواست اینجا هم چیزی بنویسم اما نمیدانستم چه. معرفی؟ اصلا من که هستم که بخواهم خودم را معرفی کنم. اصلا کسی این تراوشات ذهنی درهم و برهم من را میخواند؟
پس تصمیم گرفتم بنویسم. شاید بپرسی چرا؟ مگر آن همه دلیل و مدرک نیاوردی که ننویسی؟
من مینویسم چون کارم این است. نوشتن، نوشتن و نوشتن.
استعداد ذاتی؟ نمیدانم اما هرروز الینای پنج ساله که داستانی را از دل واگویه های عجیب و غریباش بیرون آورد و مادر را مجبور کرد بنویسد جلوی چشمم میآید.
برگردیم به سوال اول. اصلا من کی هستم؟ نمیدانم. کل زندگیام را صرف این کردم که شبیه بقیه شوم. چرا؟ احتمالا چون پدیرفته نشدم. با خودم فکر کردم این همه شخصیت محبوب که حداقل خود من دوستش دارم پس چرا شبیه او نشوم؟
تلاش کردم، آنقدر تلاش کردم تا وقتی که بالاخره شبیهاش شدم اما دیگر دوستش نداشتم. از کارتون ها شروع شد و الان رسید به انسان های دور و اطرافم. در این مسیر شبیه کسی نشدم هیچ، خودم را هم گم کردم. معلمم من را پیدا کرد، معلم ادبیات. پس نوشتم، چون میخواستم شبیه او شوم اما نوشتن، نمیدانم چه شد و یا چجوری من را شبیه خودم کرد.
گاهی وقت ها نمینویسم چون از خود واقعی ناشناختهام میترسم.
شاید دارم خودم را پیدا میکنم چون ریشه های آشنایی در شخصیت هایی که خلق میکنم میبینم. ریشههایی که با رگ های قلبم تطابق دارد.
من میخوانم. چرا؟ نمیدانم اما وقتی که هنوز حتی سواد نداشتم با شاهکاری به نام رولد دال آشنا شدم. دیوانه کتاب هایش بودم. اما چگونه؟ دختری که از کتاب های متنفر بود چون برادرش کتاب هایش را بیشتر دوست داشت، تبدیل شد به کسی که کتاب هایش را بیشتر از خودش دوست دارد. نمیدانم چه بود اما قلم جادویی رولد دال برای من پناهگاه شد.
بزرگتر که شدم نوبت فلسفه بود، از فلسفه متنفر بودم اما باز هم برادرم مجبورم کرد که یاد بگیرم. چگونه، دختری که از منطق حالش به هم میخورد حالا عاشق سوال و فلسفه و کلمه های بزرگتر از سناش شده؟ نمیدانم، حتما یک جور شد دیگر.
اصلا چه مینویسم نمیدانم. مگر تو میدانی؟ وقتی که مینویسی میدانی قدم بعدیات چیست؟ من که نمیدانم.
معمولا اولین نوشته ها سر و ته و گاهی وقت ها وسط هم ندارند پس به بزرگی خودتان ببخشید.
بیشتر سر میزنم.
پذیرفته نشدم