ویرگول
ورودثبت نام
Jo march
Jo marchبه دنبال یافتن معنای هیچ و دوری از شاید ها و تنفس کلمات . شاید بشود زندگی را در یک استکان چای بابونه و چند خط کتاب نفس کشید و خلاصه کرد ...
Jo march
Jo march
خواندن ۳ دقیقه·۸ ساعت پیش

دنیایی کاغذی برای فرار از انسان ها

“گاهی لازم نیست برای پیدا کردنِ خودت، راهی به مقصد پیدا کنی؛ گاهی فقط کافی است زیر باران، به سمت یک کتاب‌فروشی قدیمی قدم برداری…”

روی مبل کنار پنجره نشسته بود؛ جای مورد علاقه‌اش در خانه. شاید تمام آن چیزی که درست شبیه رویاهای دوران نوجوانی‌اش بود، همین کنج کوچک بود که از خانه‌ی آینده‌اش در نظر داشت.

داشت باران می‌بارید و خیابان‌ها خلوت شده بود؛ هوس کرده بود بیرون برود. پس بلند شد، چترش را برداشت، بی‌معطلی در را باز کرد و بیرون رفت. اما برای من که در خواندنِ چشم‌ها مهارت دارم، داستان جور دیگری بود؛ پس خوب می‌دیدم. او اخیراً تصمیمات لحظه‌ای زیادی می‌گرفت، البته از نوع خوبش، مثل همین حالا. چند روز پیش هم تصمیم گرفته بود بعد از مدت‌ها شیرینی دارچینی بپزد و تازگی‌ها هم فکرِ رفتن به شیراز را در سر می‌پراند؛ این را می‌توانستم از نگاهِ خاکستری اش حدس بزنم.

در واقع، من مهارت خاصی در خواندنِ حرف دل آدم‌ها از چشمانشان دارم. مثلاً دقیقاً بعد از تاریخ ۸ مهر، این حالتِ گنگی در چشمانش هویدا شد؛ گویی در چشمانش غمِ از دست دادن و شاید کمی بی‌مقصد بودن می‌رقصید. به این حسِ خوب آشنا بودم؛می‌فهمیدم دلش برای چیزی تنگ شده، چیزی که شاید هرگز نداشت و حالا در خاطرات خوش گذشته‌اش دنبالش می‌گشت. شبیه کسی شده بود که عینکش روی سرش باشد، اما با دلهره به دنبالش بگردد.

باران داشت تندتر می‌شد، اما او چترش را باز نکرد و به سوی خیابان گلستان حرکت کرد. از روی عادت بود؛ قبلاً خیلی آنجا می‌رفت؛ پیش دوستان همیشگی‌اش، جایی که همیشه چیزی برای یاد گرفتن وجود داشت. تنها جایی بود که انگار می‌توانست با خیال راحت از دنیای انسان‌ها فرار کند…

دنیایی که هیچ‌وقت درکش نکرد؛ دنیایی که همه به دنبال بالاتر بودن بودند، نه به دنبال ارزشمند بودن و معنا داشتن.

با هر قدم که جلوتر می‌رفت، خاطراتش برایش زنده‌تر می‌شد. تمام این دیوارها و درخت‌های کاج، با او خاطره داشتند. نمی‌دانست چرا باران این‌گونه است؛ خاصیت عجیبی دارد که خاطراتت را به یادت بیاورد. به یاد خاطرات گذشته، دوباره تصمیم گرفت به سوی کتاب‌فروشی برود. اسم کتاب‌فروشی را نمی‌دانست، زیرا هر بار آن‌قدر با شوق به داخل می‌رفت که اصلاً توجهی به چیزی جز خودِ کتاب‌ها و آن پیانوی کوچکِ خاک‌خورده در میان قفسه‌ها نداشت. به نظر من، دوست داشتنِ واقعی همین‌گونه است، بدون اینکه به جلد نگاه کنی، از محتوا لذت ببری.

مغازه خلوت بود، مثل همیشه. او احساس کرد وارد خانه‌اش شده؛ حس کرد به همین کتاب‌ها تعلق دارد.

آرام میان قفسه‌ها قدم برمی‌داشت و انگشتانش را که از سرمای بیرون قرمز و سفید شده بودند، به هم گره می‌زد تا گرم شوند. ناگهان در میان کتاب‌ها، کتابی را که مدت‌ها بود دنبالش می‌گشت، دید.

کتاب را با لبخند در دست گرفت، ورق زد و عطر کاغذ نو و بوی خاکِ مرطوبِ قفسه‌ها را چند لحظه‌ای زندگی کرد. بعد از مدت‌ها، لبخندی گرم دوباره مهمانِ صورتش شد.با اینکه کتاب‌های نخوانده‌ی زیادی در خانه داشت، اما تصمیم گرفت آن را بخرد؛ چون کتابخوان‌ها که این چیزها سرشان نمی‌شود!

پس به سوی پیشخوان رفت. وقتی مغازه‌دار داشت کتاب را حساب می‌کرد، او با خودش عهد بست که هر وقت باران بارید، به اینجا بیاید و یک کتاب بخرد. چند لحظه بعد، رادیو هواشناسی اعلام کرد که هفته‌ی آینده، هفته‌ای بارانی است ...

“شما هم جایی دارید که در آن احساس کنید به آن تعلق دارید؟ جایی که بتوانید از دنیای انسان‌ها فرار کنید؟”

ایت ت…

احساسفرار
۱
۰
Jo march
Jo march
به دنبال یافتن معنای هیچ و دوری از شاید ها و تنفس کلمات . شاید بشود زندگی را در یک استکان چای بابونه و چند خط کتاب نفس کشید و خلاصه کرد ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید