خیلی وقتها اشتباه میکنیم و فکر میکنیم تنهایی یعنی کسی دور و برمون نباشه. اما راستش، تنهایی همیشه از نبودنِ آدمها نمیآد.

گاهی درست وسطِ شلوغی، وقتی دورمون پر از آدمه، باز هم احساس تنهایی میکنیم. چرا؟ چون حرفِ دلمون به کسی نمیرسه. نه اینکه کسی صدامون رو نشنوه، نه؛ منظورم اینه که کسی عمقِ حرفمون رو درک نمیکنه. گاهی حس میکنیم بین ما و آدمهای اطرافمون دیواری نامرئی کشیده شده که هیچکس نمیتونه ازش رد بشه.

یک وقتهایی هم تنهایی نه از آدمها، که از خودِ زندگی میآد. از خستگیهای روزمره، از فکر و خیالهایی که تموم نمیشن، یا از همون حسِ غریبی که انگار جامون توی این دنیا تنگ شده. این تنهاییها بیصدا میآن و مثل سایه همراهِ آدم میشن.

شاید برای همینه که سراغِ هنر میریم. کتابی میخونیم یا به قطعهای گوش میدیم که انگار حرفِ دلِ خودمونه. وقتی میبینیم کسی دیگه هم این حالِ ما رو تجربه کرده و اون رو به زبان آورده، اون بارِ سنگینِ تنهایی یک کم سبکتر میشه.

قرار نیست تنهایی همیشه درمان بشه یا یکشبه تموم بشه. شاید فقط باید یاد بگیریم چطور باهاش کنار بیایم و بفهمیم این حس، بخشی از تجربهی مشترکِ همهی ماست. همین که بدونیم تنها کسی نیستیم که اینطور فکر میکنه، خودش نیمی از راهِ درمانه.