ویرگول
ورودثبت نام
SilentScream
SilentScream
SilentScream
SilentScream
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

فرا رسیدن آخرین وداع...

کلمات جمله های آخر این داستان سرشار از بودن و نبودن، زندگی و مرگ و هرآنچه تضادی میان درونم و آنچه در آیینه فقط در ظاهر می‌بینم را بیان کند، رو به پایان است.

کتابیست آمیخته شده با یادگاری های زندان قلبم که دیگر نمی‌توانستم واژه ها را روی دیوار خاکستری و سرد آن تاب‌ بیاورم، از طرفی برای تخلیه حروف انباشته شده کلید صحبت کردن با دیگران را به‌طور کل در جایی بین زمین و آسمان گم کردم، هرگاه چشم هایم را می‌بندم سیاهی پشت چشم هایم به طناب داری بزرگ بدل می‌شود که پی‌درپی خودش را دور استخوان های گردنم می‌پیچد.

حال، مسیری را شروع کردم بی بازگشت، مسیری بدون توجه به طناب دارهای دور گردنم، مسیری که با همیاری تنهایی و بدرقه‌ی دردناک طرد شدن همراه است. روز عجیب و طاقت فرسایی بود، گویی دلم برای سنگ یخ خانه هنگام قرار دادن پا گرمم وسط زمستان نیز تنگ می‌شد؛ ولی وقت رفتن بود، دیر یا زود زمان رفتن فرا می‌رسید، انگار مدت ها جام ساغرم در تلاطم ماندن و رفتن معلق مانده بود و بعد از یک تصمیم گیری سخت به چند تکه شیشه ناچیز تبدیل شده بود، مثل حسرت ندیدن مهتاب در وقت سحر بود.

هوای غریب و ناآشنایی بود، گویی تک به تک مولکول های هوا برای تسخیر کردن مجرای تنفسی ام به تن سردم هجوم آورده بودند، انگار هر لحظه بیشتر در گودال سایه ها کشیده می‌شدم.

نمی‌خواستم...

نمی‌‌خواستم...

نمی‌خواستم همه چیز را فراموش کنم، به اندازه جوانه‌ای که محتاج آب است، دوست داشتم بمانم و بسازم اما دیگر دیر بود، برای خیلی چیزها، چیزهایی که برای حفظ کردن آن نمی‌توانستم تلاش کنم، گلبرگی را می‌مانستم که کل زمستان را به شوق دیدن روی گرم خورشید گذرانده ولی درست در آخرین روز زندگی کوتاهش خورشید را برای دقایقی هنگام غروب ملاقات کرده.

نمی‌دانم کی به اینجا رسیدم، نمی‌دانم کی به جایی رسیدم که دیگر نتوانم قلبم را در آن جای همیشگی حس کنم؛ شاید دیگر ننوشتم، شاید دیگر نخواهم جهنم وجودم را با حروف به هم پیوسته‌ای که متداوم قبرستان قلبم تراوش می‌کند روی این تن بی‌جان بیاورم. نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم و در چه مسیری آن را ادامه دهم که در جای جای آن، اثر خون غلیظ و چسبناک پاهای رنجور و زخمی‌ام نماند.

تا کی باید قلبم را برای شکافته شدن با خنجر اعتماد بدون هیچ اعتراض، تحویل این آدم های پست دهم که از واژه مقدس دوست داشتن و انسانیت فقط اسمش را دارند. روحم برای تحمل این فضای سنگین عاجز تر از هر زمان دیگریست...

خورشیددوستزمستان
۱۷
۱
SilentScream
SilentScream
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید