شاید مرگ هم نوشیدنیِ سنگینی است که کمک میکند شب کسالت آوری را ، که همان زندگیمان باشد ، از یاد ببریم .

مرگ، در نگاه نخست، پایان است؛ نقطهای که همهچیز را خاموش میکند. امّا اگر موشکافانهتر نگاه کنیم، شاید بتوان آن را جرعهای تلخ و غلیظ دانست؛ نوشیدنیای که بشر از آغاز تاریخ، نامش را با ترس زمزمه کرده، امّا در سکوتِ اندیشه از آن بهعنوان تنها راهِ رهایی یاد کرده است.
زندگی، این شبِ ممتد و کشدار، گاهی چنان به رخوت میافتد که انسان در آن میان چیزی جز تکرار نمیبیند؛ تکراری که نه هیجان دارد، نه گرما، نه حتی نورِ اندکی برای جهتدادن به قدمها. روزها بر هم انباشته میشوند و شبها در دل هم فرو میروند، تا آنجا که مرز میان «بودن» و «صرفاً ادامهدادن» گم میشود.
در چنین لحظاتی است که مرگ بهجای آنکه وحشتی دوردست باشد، همچون جامی سنگین در حاشیهی میزِ هستی جلوه میکند؛ جامی که میدانیم نوشیدنش پایان نیست، بلکه خاموشکردنِ هیاهوی بیهودهایست که در ما انباشته شده. انسانی که از زندگیِ بیتغییر خسته میشود، مرگ را نه چون سایهی تهدید، بلکه همچون امکانِ سکوت میبیند؛ سکوتی که شاید تنها چیز واقعی باقیمانده باشد.
با اینهمه، حقیقت تلخ آن است که انسان به ندرت جرأت لمس این جام را دارد. ما در مرزِ میان ترس و اشتیاق معلق ماندهایم: از یک سو دلبستگیهای کوچک زندگی ما را نگه میدارند، و از سوی دیگر سنگینیِ بیمعنایی هر روز بیشتر بر شانهمان مینشیند.
شاید مرگ، نوشیدنی سنگینی باشد؛ نه از آنرو که پایان میدهد، بلکه چون پردهای از فراموشی بر شبهای فرسودهی زیستن میکشد. و شاید تنها دلیل دوامآوردنمان این باشد که هنوز نمیدانیم کدام سنگینتر است: رنجِ ادامهدادن، یا تلخیِ خاموششدن.