اومد جلوش وایساد و گفت این وقت شب داری چکار میکنی،
فوری با احترام گفت سلام حضرت اجل، مشرف فرمودین افتخار دادین،
ولی جسارتا الان روزه منم دارم با اجازتون ناهار میخورم،
املت زدم مشتی، بفرمایید یه لقمه بزنید،
حالا دیگه خود دانید،
میخواید بگید تمرد کرد, گناه کرد, بگیرید, ببندید, بزنید, بکشید...،
گفت یه کاری دارم باید برم، باز میام، و رفت،
شروع کرد به خوردن که،
یکی دیگه اومد و گفت،
به به میبینم که امروز ناهار داری املت میزنی، مهمون نمیخوای،
شناختش،
گفت ببین خودتم میدونی که خیلی بدی و منم از بدی خیلی بدم میاد،
ولی آره درسته الان روزه و وقت ناهاره و اینم املته،
بیا ناهارتو بخور و برو فک کن، چرا خوبی رو ول کردی، رفتی دنبال بدی،
نقابشو برداشت و بغلش کرد و بوسید و گفت یه تست بود،
میدونستم کارت درسته،
آفرین به تو فرزند خوب و عاقل و صادقم، خیلی دوست دارم،
بزن بریم املتو بزنیم که سرد شد.