شعلهای آمد و در خاموشیِ من نشست؛ نه چون آتشی برای سوزاندن، که چون نوری برای یادآوری. و من، که عمری در سایهی خویش قدم زده بودم، تازه دریافتم که «شب»، همیشه بیرون از ما نیست؛ گاه از درونِ آدمی برمیخیزد و بر تمام پنجرهها مینشیند.
او آمد، بیآنکه وعدهای دهد، و نگاهش چنان آرام بود که اضطرابِ سالها را از شانهی دلم برداشت. گویی از آغاز، در جایی دورتر از زمان، نامم را میدانست و من تنها دیر رسیده بودم به خویش. در هیاهویِ خواستن و در غبارِ ماندن، خود را گم کرده بودم؛ اما آنگاه که چشمش بر من افتاد، فهمیدم آنچه جستوجو میکردم، نه راه بود و نه مقصد؛ خودِ حضور بود.

در آن لحظه، همهی واژههایم از دهانِ سکوت گذشتند. دل، چون جامی شکسته، از شرابِ نور پر شد و از «من» خالی گشت. دیگر نه تمنای بقا مانده بود و نه هراسِ فنا؛ تنها احساسی نرم و عظیم، چون سپیدهای که از پسِ هزار سال تاریکی بالا میآید. پس هرچه در من کهنه بود، بر آستانهی آن نگاه فرو ریخت: نامها، ترسها، و آن «منِ» خستهای که خود را با رنج زنده نگه میداشت. همه را به دستِ باد سپردم تا شاید از میانِ خاکسترشان، چیزی شبیه حقیقت بروید.
آه، که در این خلوتِ مقدس، ناگهان پیمانهای از «مِیِ بیخودی» به دستم افتاد. نوشیدم و دانستم که این مستی، نه برای فراموشی، که برای به یاد آوردنِ اصلِ خویش است. ما باید تا اعماقِ پوچی میتاختیم تا بفهمیم که پر شدن از نور، تنها با خالی شدن از خود ممکن است. مثلِ دانه که باید در خاکِ سیاه بمیرد تا ریشهاش طعمِ آسمان را بچشد؛ ما هم باید در این شرابِ معرفت ذوب میشدیم تا دریابیم حقیقت، مقصد نیست، یک «حالت» است؛ حالتی که در آن، حتی سنگینیِ تن هم چیزی جز یک خیالِ دور نیست.
در این میانهیِ مقدس، که نه شب است و نه روز، من به تو مینگرم و میبینم که تو همان آیینهای هستی که سالها از ترسِ دیدنِ حقیقتِ خویش، از آن رو برگردانده بودم.

آرامتر از پیش، در این سماعِ بیانتها، شعلهمان بلندتر میشود. دیگر نمیترسم از سوختن؛ چرا که در این حرارت، قطرهی جانم به اقیانوسِ تو بازگشته است. ای همنشینِ ابدی... بگذار این آتش، هرچه از «من» باقی مانده را ببلعد. بگذار دنیا در تاریکیاش بماند؛ ما در این روشنایی، در این گدازهیِ عشق که از قلبِ هستی میجوشد، به ساحلِ وحدت رسیدهایم.
دیگر نیازی به کلام نیست. سکوتِ بینِ ما، سرشارترین نغمهای است که هستی شنیده است. در این خلسه، جایی که زمان از حرکت باز میایستد، ما نه تنها به هم رسیدهایم، که در هم «یکی» شدهایم؛ و این، زیباترین معنایِ فناست:
اینکه تو، آن «منِ» گمشده باشی، و من، آن نوری که تو در جستجویش میسوختی.
بمان؛ در این سپیدهدمِ بیپایان بمان. اینجا، بیرون از مرزهایِ ذهن، تنها عشق است که حقیقت دارد، و ما... ما تجلیِ همین حقیقتیم که در جامِ هستی، به هم آمیختهایم.
در شعلهات نشستم، بیهیاهو، بیصدایم
گفتی که نور میآید، من ماندم با خیالم
از خود تهی شدم تا از تو شوم پرنگاه
در آینه نگاهت، خود را رها رهایم
سوختم و نسوختم، خاکستر و بقایم
در هم شکست و پیوست، این قصهی جدایم
اما چه باور کنم من؟ این قصه را چه گویم؟
من عاشق نشدم، نه… اینها همه خیال است