سلام به خودِ عزیزم،
برای تو که این روزها خیلی چیزها را بیصدا تحمل میکنی…
دارم این نامه را برای تو مینویسم چون لازم دارم با خودم روراست باشم.
راستش خستهام.
خسته از دویدن در مسیری که انگار همه با شتابی عجیب در آن پیش میروند و من گاهی حس میکنم چند قدم عقبتر ایستادهام.
انگار پیشرفت، سراشیبی تندی شده که اگر لحظهای رهایش کنم، سقوط میکنم؛
سقوطی نه از جنس زمین خوردن بلکه از جنس درد.
اما همین روزهاست که معنای درس خواندن،هدف داشتن ،رویا داشتن را فهمیدیم و مرز های رویا بافی را رد کردیم
و این یک نشانه ی زیباست؛
حتی اگر برای شروعی تازه دیر باشد،
باز هم بهتر از هرگز شروع نکردن است،
بهتر از تسلیم شدن،
بهتر از نخواستن.
یادت باشد تلاش فقط کار کردن نیست؛
تلاش، نشانه است.
نشانهی امید داشتن،
نشانهی ساختن،
نشانهی بخشیدن،
نشانهی ایمان آوردن به فردایی که هنوز نیامده.
تو خستهای،
نه از زندگی کردن،
بلکه از هجوم افکار،
از بلاتکلیفی آیندهای که هنوز نرسیده اما سایهاش روی شانههایت افتاده.
و با این حال، باز هم داری تلاش میکنی
تا یک زندگی بهتر به خودت هدیه بدهی؛
هدیهای که شاید روزی سهم دیگران هم بشود.
این روزها بسیاری از خواستههایت را،
آن چیزهایی که دوست داشتی،
مجبور شدی کنار بگذاری.
اما غصه نخور…
این رها کردن، ابدی نیست.
شاید دوباره روزی دست به کار شوی
و به دنبال همان خواستههایی بروی
که بوی آزادی میدهند،
طعم رهایی دارند،
و معنای زندگی را در رگهایت جاری میکنند.
میدانم که همهچیز برایت آسان نبوده.
میدانم بعضی زخمها را بیصدا با خودت حمل کردهای.
و با این حال هنوز ایستادهای،
و این کمارزش نیست…
حداقل برای من،
که حالا بیشتر از همیشه تو را میبینم.
یک معذرتخواهی به تو بدهکارم.
من خودِ واقعیات را دیدم
اما توان درک کردنش را نداشتم.
توان التیام دادن زخمهایت را نداشتم.
گاه نتوانستم شانهای امن برایت باشم.
گاهی رنجت دادم،
و تو در برابرم آسیبپذیر بودی
و من… ناجوانمردی کردم.
گاه تو را شکستم.
اما با وجود همهی اینها،
دوستت دارم.
بیشتر از همیشه،
بیشتر از همه.
حالا میفهمم چقدر سختی کشیدی،
چقدر بودی و ندیدمت.
این روزها به آدمهایی مثل تو میگویند «متفاوت».
من توی متفاوت را دوست دارم،
اما به گمانم تو متفاوت نیستی…
تو زیبایی.
زیبایی چون با تمام دردها و سختیها
میخواهی زندگی کنی؛
نه صرفاً نفس بکشی،
بلکه زندگی کنی.
میدانم عاشق طبیعتی.
میدانم دلت میخواهد خاطراتت را ثبت کنی،
دفتر بینهایتی داشته باشی
برای لحظهها،
برای نوشتهها،
برای تغییرها.
تو چندان تغییر نکردهای؛
کودک درونت را برای بهتر زیستن نگه داشتهای.
هنوز هم زندگی را در لابهلای چیزهای کوچک میبینی.
هنوز سعی میکنی خودت به زندگیات معنا بدهی.
این، نشانهی بزرگ شدن است؛
و با این حال،
چشمهایت هنوز مهرباناند،
لبخندت هنوز زنده است،
به کودکان عشق میدهی،
از زخمی شدن دل آدمها میترسی،
و با واژههایت محتاطی
مبادا جان انسانی را بیازاری.
تو اولینها را دوست داری،
و اولینها هرگز از خاطرت نمیروند.
میخواهم بگویم دوستت دارم
چون حد و حدود را رعایت کردهای.
چون از احساس، وقت، حرفه یا اعتماد کسی سوءاستفاده نکردهای.
چون برای منفعت خودت، کسی را زیر پا نگذاشتی.
چون حق کسی را نخوردی.
چون در این دنیای بیعدالتی
با کارهای کوچک خودت
سعی کردی عدالت را زنده نگه داری.
چون خودت را برتر ندیدی،
چون برای روابطت مرز گذاشتی
و دایرهی ارتباطتت را سالم و کم نگه داشتی.
یادت باشد،
لازم نیست همیشه قوی باشی.
لازم نیست همهچیز را همین حالا حل کنی.
تو حق داری گیج باشی،
خسته باشی،
و دوباره از نو شروع کنی.
این یعنی انسان بودن.
یعنی بزرگ شدن.
اما بگذار حقیقتی را هم بگویم:
تو قوی بودی.
من همهچیز را دیدم.
شبهایی که بیدلیل بغض داشتی،
روزهایی که لبخند زدی اما درونت آشفته بود.
حس میکنم لازمه بهت بگم:
«چه خوب که عشق را میفهمی،
که عاشق بودن را بلدی،
و این عشق را درون خودت نگه داشتهای
تا روزی در زمان درست
به آدم درست ببخشی.
چه خوب که تصمیمهایت آسیبی به خودت و دیگران نزد.
چه خوب که حس خوبت را با دیگران تقسیم میکنی.
چه خوب که حسود نیستی».
یک عذرخواهی دیگر هم بدهکارم،
برای اینکه اینها را دیر به تو میگویم چون تو علاوه بر حس این کلمات به شنیدنش نیازمند بودی و من از تو دریغش کردم .
اما هنوز اول راهیم،
و از این به بعد قرار است
بیشتر از همیشه هوایت را داشته باشم.

این نامه را نوشتم تا بگویم
تو انسانی هستی که با همهی ترسها و خستگیهایش
ادامه داده،
امید را کامل رها نکرده،
و هنوز در دلش نوری دارد.
من به تو افتخار میکنم،
و امیدوارم این افتخار
در آینده عمیقتر و گستردهتر شود؛
نه از روی خودخواهی،
بلکه از روی رشد.
اگر این روزها کندتر پیش میروی، اشکالی ندارد.
اگر اشتباه میکنی، اشکالی ندارد.
تو انسانی،
نه ربات از پیش برنامهریزیشده.
و از این به بعد نمیگویم به تو سخت نمیگیرم؛
اتفاقاً میخواهم سختگیری کنم و این سختگیری از سر ایمان باشد،
چون تازه فهمیدهام چه تواناییهایی داری،
توانایی هایی که میتوانند دنیای کوچکت را
زیبا و معجزهآسا متحول کنند.
میخواهم بدانی
ارزشمند بودنت وابسته به کامل بودنت نیست.
گاهی لازم نیست کامل باشی،
همین که هستی کافی است.
تو در حال تبدیل شدن به بهترین نسخهی خودت هستی.
پس به خودت افتخار کن…
من به تو افتخار میکنم.
با تمام عشق،
از طرف کسی که بالاخره یاد گرفته تو را ببیند
خودت.
“چه حس غریبی… اولین بار است که نامم را در میان کلمات نفس میکشم و این نوشته را به خودم تقدیم میکنم؛ هدیهای که مدتها بود باید به خودم میدادم. سپاس فراوان از آقای احمد «گنجشک» برای برگزاری این چالش دلنشین.”