ویرگول
ورودثبت نام
HananehAkbri
HananehAkbri
HananehAkbri
HananehAkbri
خواندن ۷ دقیقه·۳ روز پیش

واقعیت خیالی

گاهی فکر می‌کنی اگر یک روز بیدار نشوی، دنیا چه‌قدر عادی‌تر ادامه پیدا می‌کند.

اگر نفس نکشی، اگر حرف نزنی، اگر دیگر نباشی… آیا چیزی در این جهان کم می‌شود؟

آیا اصلاً کسی می‌فهمد که یک نفر، هر روز، با چه جنگی از تخت بلند می‌شود و با چه زخم‌هایی لبخند می‌زند؟

او از همان آدم‌هایی بود که نمی‌خواست زندگی را ادامه بدهد، اما ادامه می‌داد.

نه چون دلش می‌خواست.

نه چون امید، هر بار مثل چراغی روشنش می‌کرد.

بلکه چون چیزی درونش، چیزی که خودش هم خوب نمی‌شناخت، هنوز او را نگه می‌داشت.

یک روز به امید روزهای بهتر.

یک روز از ترس حرف مردم.

یک روز از ترس اینکه چیزی از او بسازند که نبوده.

یک روز از ترس اینکه پاکی‌اش را زیر سؤال ببرند، در دنیایی که مغزها بی‌استفاده‌اند و دهان‌ها همیشه باز.

یک روز از ترس جنگ و جدال خانواده اگر نباشد.

یک روز از ترس اینکه مرگش، تنها دلخوشیِ باقی‌مانده را هم زخمی کند.

یک روز فقط برای اینکه هنوز زنده بودن، از مردن ساده‌تر بود.

و یک روز از ترس مرگی بی‌ثمر، مرگی که حتی نتواند معنایی برایش بسازد.

او می‌گفت می‌خواهم زندگی کنم.

اما گاهی این جمله را آن‌قدر آهسته می‌گفت که انگار خودش هم به آن باور نداشت.

زندگی…

نه فقط نفس کشیدن.

نه فقط بیدار ماندن تا شب بعد.

نه فقط تحمل کردن.

زندگی کردن…

این بخش همیشه سخت‌تر بود.

به او می‌گفتند قدرتمند.

می‌گفتند چقدر محکم است.

اما هیچ‌کس نمی‌دانست هر شب، قبل از خواب، چه‌قدر از هم می‌پاشد.

هیچ‌کس نمی‌دانست وقتی تنها می‌شود، صدای ذهنش از هر فریادی بلندتر است.

هیچ‌کس نمی‌فهمید که قدرت، همیشه شبیه ایستادن نیست؛

گاهی فقط شبیه سقوط نکردن است.

او داشت آینده‌اش را می‌ساخت، یا دست‌کم این را به خودش می‌گفت.

میخواند، به خودش می‌رسید، ورزش می‌کرد، سالم می‌ماند، کسی را نمی‌آزرد.

تلاش می‌کرد انسان بماند، در دنیایی که همه شعار بودند و عمل، کمیاب‌تر از صداقت.

کسی را قضاوت نمی‌کرد، چون می‌دانست زخم‌ها همیشه دیده نمی‌شوند.

فکر می‌کرد شاید بعضی‌ها سالم مانده‌اند فقط چون هنوز به تاریکیِ واقعی نرسیده‌اند.

اما گاهی شک می‌کرد.

شاید او زیادی انسان بود.

شاید زیادی نرم بود.

شاید در این دنیا، مهربانی همان چیزی بود که آدم را آرام‌آرام فرسوده می‌کرد.

به گوش‌هایش شک می‌کرد؛

به چیزهایی که از کودکی شنیده بود، به قانون‌هایی که در ذهنش حک شده بودند، به «نکن»‌هایی که شاید غلط بودند.

به چشم‌هایش شک می‌کرد؛

وقتی این‌همه بی‌عدالتی را می‌دید و نمی‌دانست باید عدالت را کجا نگه دارد.

شاید فقط در قلب خودش.

شاید فقط در ذهنی که هنوز ویران نشده بود.

چون این دنیا درست نمی‌شد.

نه آن‌طور که باید.

نه برای همه.

بعضی‌ها همیشه بودند که خرابش کنند، حتی اگر خودشان هم نفهمند چه می‌کنند.

انگار همه‌مان مهره‌هایی بودیم در بازی‌ای که دست‌هایش را نمی‌دیدیم.

نه در دست خدا…

بلکه در دست خلق خدا.

و همین فکر، بیشتر از هر چیز دیگری خسته‌اش می‌کرد.

او ناشکر نبود.

او فقط خسته بود.

فقط درد می‌کشید.

فقط سعی می‌کرد به خدا فکر کند و هم‌زمان به وجودش شک نکند.

خدا برای او چیزی بود میان باور و پناه، میان امید و ترس.

چیزی که هنوز در ذهن و قلبش سالم مانده بود.

اما حتی همان‌جا هم آرامش کامل نداشت.

همیشه یک سؤال در گوشه ذهنش می‌نشست:

اگر خدا بخواهد چه؟

اگر این را هم از من دریغ کند چه؟

اگر تمام تلاشم کافی نباشد چه؟

اگر من همه چیز را درست نکرده باشم چه؟

این فکرها مثل آبِ تیره درونش می‌چرخیدند و ذهنش را می‌شستند.

او می‌ترسید.

از آینده.

از خودش.

از احتمالِ شکست.

از احتمالِ موفقیت.

از احتمالِ اینکه هیچ‌کدام از این‌ها معنی نداشته باشد.

می‌خواست آدم خوبی باشد.

خیلی خوب.

آن‌قدر که کسی از او زخمی نبیند.

آن‌قدر که اگر روزی رفت، کسی به خاطرش شرمنده نباشد.

اما حتی همین هم گاهی برایش سوال می‌شد:

آیا باید این‌قدر خوب باشم؟

آیا باید این‌قدر نرم بمانم؟

آیا اگر کمی شبیه بقیه بودم، کمتر می‌شکستم؟

او از مرگ بدش می‌آمد.

نه فقط از مردن.

از تمام شدن.

از خاموش شدن.

از اینکه چیزی در او، هرچند کوچک، ناپدید شود.

اما بیشتر از مرگ، از این می‌ترسید که زندگی‌اش بی‌صدا و بی‌اثر بگذرد.

دوست داشت زنده بماند، اما نه فقط برای نفس کشیدن.

برای زندگی کردن.

برای خندیدن.

برای دیدنِ چیزهای کوچک.

برای خوشحال شدن از یک نسیم، یک فنجان چای، یک نگاه، یک صبح آرام.

او مثل بچه‌ها شاد می‌شد؛

با چیزهای کوچک، با مهربانی‌های ساده، با لحظه‌هایی که دیگران شاید اصلاً نمی‌دیدندشان.

دلش نمی‌خواست از داشته‌هایش سوءاستفاده کند.

دلش نمی‌خواست از کسی هم سوءاستفاده کند.

این را راه‌حل نمی‌دانست.

او به هیچ چیزی که با دردِ دیگری ساخته شود اعتماد نداشت.

حتی وقتی می‌خواست از خودش دفاع کند، باز هم نمی‌خواست شبیه همان چیزهایی شود که ازشان می‌ترسید.

می‌خواست درست بماند، حتی وقتی درست ماندن، بهایش سنگین بود.

برای همه رنج‌کشیده‌ها غمگین بود.

برای آدم‌هایی که کسی حالشان را نپرسیده بود.

برای آن‌هایی که می‌خندیدند تا دیده نشوند.

برای آن‌هایی که در سکوت فرو می‌رفتند.

او دلش می‌خواست همه خوشحال باشند.

حتی وقتی خودش در حال فروپاشی بود، باز هم به دیگران فکر می‌کرد.

حتی وقتی می‌خواست از پا بیفتد، باز هم ذهنش اول سراغ دیگران می‌رفت.

و شاید همین، هم زیباترش می‌کرد و هم خسته‌ترش.

آیا چنین آدمی رقت‌انگیز است؟

شاید.

شاید نه.

شاید فقط زیادی زخم‌خورده است که هنوز بلد نیست مثل بقیه بی‌حس شود.

شاید زیادی زنده مانده در جایی که خیلی‌ها برای ادامه دادن، مرده‌اند.

او نمی‌دانست.

فکر می‌کرد.

فکر می‌کرد.

فکر می‌کرد.

و هر بار، میان این فکرها، بیشتر احساس می‌کرد که شاید اصلاً خودش را هم درست نمی‌فهمد.

شاید این مسیر، پسرفت بود.

شاید رشد نبود.

شاید فقط دارد دور خودش می‌چرخد.

شاید آن‌قدر تجربه‌نشده دارد که نمی‌داند کدام فکر واقعاً از اوست و کدام فقط ترس است.

او می‌دید بعضی‌ها از پایین‌ترین نقطه‌ها بالا آمده‌اند.

با فقر، با درد، با رنج، با شکست.

با خودش می‌گفت:

چطور؟

چطور توانستند؟

آیا همان چیزهایی را انجام دادند که من هم سعی می‌کنم انجام بدهم؟

آیا بلد بودند؟

آیا فقط من بلد نیستم؟

یا شاید خدا آن‌ها را بیشتر دوست داشت؟

شاید من فکر می‌کنم خدا دوستم دارد، اما ندارد.

شاید باید کاری کنم تا دوست‌داشتنی شوم.

شاید باید چیزی باشم که هستم نه.

و بعد، درست در همان لحظه که این فکرها او را تا مرزِ گم شدن می‌بردند، به خودش شک می‌کرد.

به ذهنش.

به مغزش.

به کارکرد خودش.

به اینکه آیا اصلاً او دارد جهان را می‌بیند، یا فقط نسخه‌ای از جهان را که ذهنش ساخته؟

آیا همه‌چیز واقعی بود؟

آیا آدم‌ها، کلمات، دردها، لبخندها، خیانت‌ها، محبت‌ها…

همه‌شان واقعی بودند؟

یا ذهنش، این قصه را بافته بود تا چیزی را پنهان کند؟

گاهی احساس می‌کرد شاید این فقط یک بازی است.

یک نقشه.

یک برنامه‌ریزیِ نامرئی.

و ما، خواسته یا ناخواسته، در آن نقش داریم.

شاید همه‌مان فقط بازیگرانی باشیم که متن را یاد نگرفته‌ایم.

شاید ذهن، شرور داستان باشد.

یا قهرمان.

یا هیچ‌کدام.

او دیگر نمی‌دانست.

در قصه‌ها و فیلم‌ها، شرورها آدم‌هایی بودند که دوست داشتن را بلد بودند؛

عمیق، خطرناک، مالکانه.

آدم‌هایی که اگر کسی را دوست می‌داشتند، حاضر بودند همه‌چیز را بسوزانند.

قهرمان‌ها هم همیشه قهرمان نمی‌ماندند.

گاهی خودشان آن چیزی را که دوست داشتی نابود می‌کردند.

و این جهان…

این جهان چقدر پیچیده بود.

آیا او هم پیچیده شده بود؟

یا فقط خسته بود؟

شاید نباید فکر می‌کرد.

اما چطور فکر نکند؟

چطور ذهنی را که بیدار است، خاموش کند؟

اگر خاموشش کند، احمق می‌شود یا دانا؟

اگر مثل بقیه تقلید کند، بهتر می‌شود یا فقط شبیه‌تر؟

او از این سوال‌ها خسته بود.

از اعتماد کردن هم خسته بود.

دوست داشت اعتماد کند، چون اعتماد را دوست داشت.

اما بیشتر وقت‌ها اعتماد، زخمی می‌کرد.

پس چرا باید اعتماد می‌کرد؟

چرا باید دلش را به چیزی می‌سپرد که ممکن بود برگردد و او را بشکند؟

آن‌وقت، در اوجِ همین آشوب، دستی به صورت خودش کشید.

آهسته.

انگار داشت مطمئن می‌شد چیزی هنوز آنجاست.

انگار می‌خواست بفهمد آنچه در آینه می‌بیند، واقعاً خودش است یا فقط تصویری که ذهنش ساخته.

صورتش را لمس کرد، گونه‌اش را، خط فک، پوستِ سرد و ساکتش را،

و برای یک لحظه، چشم‌هایش از سؤال خالی شد.

نه به خاطر جواب.

به خاطر ترس.

به خاطر شک.

به خاطر اینکه شاید حتی همان چهره‌ای که هر روز با آن بیدار می‌شد، واقعی نبود.

بعد خیلی آرام، خیلی بی‌صدا، انگار که این جمله را نه به جهان، نه به آینه، بلکه فقط به چیزی درون تاریکیِ خودش می‌گوید، زمزمه کرد:

شاید حتی تو هم واقعی نیستی.

ترسدوستاعتماد
۱۲
۰
HananehAkbri
HananehAkbri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید