
انگار زمان ایستاده است
خورشید پشت کوهها قایم شده است و قصد طلوع ندارد
باد نمیوزد و حتی نسیمی که صورتم را نوازش کند در کار نیست
بوی مرگ مشامم را پر کرده است
رنگ مرگ نیز روی دستانم پر رنگ و پررنگ تر میشود تا آنجا که روی زمین میچکد و سیاه چالهای به رنگ سرخ تیره در آورده است
اما هنوز نفس میکشم و سوزشی ملایم از مچ دستم به تنم نفوذ میکند
شخصی به نام عزرائیل به دنبالم نمیاید باید بگویم اینجا فقط من هستم و رگهای پارهی مچم.
یک لحظه صبر کنید...
نه اینجا فقط ما نیستیم؛ بلکه غمو دلتنگی نیز شاهد این جرم مخوف هستند
دلتنگی ظاهر درشت دارد با چشمان کاملا مشکی
دهانی برای صحبت ندارد شاید به همین دلیل است که هیچ راهی برای درمانش پیدا نمیشود
به هرحال او حالا به تمسخر به من چشم دوخته است
البته نه به من، بلکه به ردی از مرگ نگاه میکند همان سرخی که از مچم بیرون زده است
غم ریز نقش و ضعیف است موجودی لطیف و نرم
با چشمان بزرگ کهربایی و گلویی موتورم و قرمز
به اندازهی کف دست است اما وفا دار تر از هر موجود دیگری است
او برعکس دلتنگی به سرخی مرگ چشم نسوخته است بلکه با لکههایی آبی در چشمانش از پنجره پایین را نگاه میکند
شاید میخواهد از غم ماجرا چیزی بکاهد
اما برای باز کردن پنجره زیادی نحيف است
دیدم تار میشود غم دست از نگاه کردم به افق بر میدارد و به سمتم میاید
اشک از گونههایم سرازیر میشود و به ردی بزرگ از مرگ می پیوندد
و گودال بزرگ مرگ را تکان میدهد
قطرهای دیگر و تکانی دیگر
اشکها اوج میگیرند و سیاهچالهی سرخ مرگ نیز مانند امواج دریا حرکتشان تند میشود
نفسم کوتاه و سریعست دلتنگی همچنان به مرگ چشم دوخته است غم دستی که جای مرگ زندگی از آن میچکد را میگیرد
به سمتش برمیگردم در حال ریختن اشک میگویم
: چرا میخوایی زنده بمونم...
با چشمان درشت و آن لکههای آبی رنگ به سرش را پایین میاندازد
صدای لطیف و لرزانش گوشم را قلقلک میدهد
: برای اینکه جون منم به تو بسته اگه بری منم باید بیام دنبالت اما میبینی که نحیفتر از این حرفام که بخام یه سفر طولانیو دووم بیارم
پوزخند ریزی روی لبهای ترک خوردهاش نقش میبندد
دلتنگی به سمتم میاید کنار غم مینشیند
با چشم ابرو اشاره میکند
با اینکه زبانی برای حرف زدن ندارد آنا خوب میتواند نشان دهد منظورش چیست
او هم مانند غم به من میفهماند که اگر بروم باید به دنبالم بیاید و این خوب...زیادی محزن است
چشمانم تاریک میشود دیگر نفسم بالا نمیاید
و همه جا سیاه میشود
صدایی بلند و دل خراش فریاد میزند
: ستاره....
دیگر پوچ توخالی...