چند ماه پیش به ناگهان متوجه شدم من هم جزء مهمی در کشور هستم شاید برای شما سوال باشد چطور؟
درب یخچال را که باز کردم دیدم خالی است ، خالی خالی که نه اما خب مثل چند ماه پیش نبود البته که سال پیش را به یاد ندارم. به سمت پدرم رفتم و با اعتراض گفتم این چه وضعی است؟! . پدرم عینک خود را از چشم برداشت و گفت من که همه چیز خریده ام حتما کار خواهر کوچکتر تو هست. با عجله به سمت اتاق خواهرم رفتم در حالی که درب اتاق کوچکش را میزدم دیدم نوشته ای رو در انداخته شده که با این مضمون که توقف بیجا مانع کسب است.
از او پرسیدم کار تو هست؟ اول با اکراه گفت نه! همه چیز یخچال برای همه ماست و ما همه سهیم هستیم و یکسان میخوریم وقتی نگاه یواشکی به سطل زباله اتاقش کردم دیدم به به پوست میوه و کیک و نوشیدنی است که چشمک میزند. با صورتی پر از ندامت به سمت اتاق و مادرم رفتم و درخواست جلسه فوری کردم ... یک نشست خانوادگی و مهم که قرار بود عدالت را بازگرداند
سر میز چهار نفره نشستیم، صدای خودم را صاف کردم و چند حدیث و آیه از اهمیت عدالت در امور گفتم پدرم با افتخار نگاه میکرد و خواهرم مقداری شرم بر صورت داشت. مادرم گفت به به که ثمره این عمر فرزندی عاقل و باخرد است . تصمیم بر این شد که هر چیزی که خرید میشود روی یک لیست یادداشت شود و روی درب بخچال نصب شده تا کسی بعدا نگوید نبود و نیست. البته که این لیست هم کم دردسر ایجاد نکرد
مثلا روی لیست نوشته بود پرتقال اما در یخچال یک دانه بیشتر نبود ، یا نوشته بود کیک اما وقتی میرفتی دلی از عزا در بیاوری فقط یک تکه مانده بود که باید مجددا بین همه ما تقسیم میشد. چند روزی به این منوال گذشت تا دوباره در نقش عدالتخواه بلند شدم و درخواست جلسه فوری کردم.
دوباره از بدی های تک خوری و بی عدالتی گفتم و باز هم همه حتی خواهرم برایم کف و سوت زد گفتم از این به بعد باید مقداری خوراکی هم یادداشت شود و بعد از کسر و برداشتن هم در دفتری ثبت شود تا جز به جز آگاه باشیم. مادرم گفت احسنت بر این فرزند و پدر گفت این نان حلالت باشد
اینبار به دقت دفتر و لیستی فراهم کردیم که ورودی و خروجی و مصرفی و مصرف کننده و نحوه مصرف را ذکر کنیم. سرتان را به درد نمیآورم؛ طرح شکست خورد، درواقع خواهرم وقتی میخواست کیک را بخورد مقدار کمی به مادرم میداد و خب مادرم شریک جرم در این امر فرخنده شده و خب کلا ورود آن مقدار از کیک را تکذیب میکرد.
چند روزی با خودم فکر کردم و از پدرم درخواست کردم روی نحوه کار مادر نیز نظارت داشته باشد اما همین رویه ادامه پیدا کرد خواهر بر میداشت و حق و حساب آن دو عزیز را می داد و من هم به صورت بصری شاهد این رویه بودم.
کار به جایی رسید در جلسه بعدی قرار شد هر کسی جیره خودش را داشته باشد و خب این امر بهتر بود البته به ظاهر یعنی سهم من از دو کیک و میوه و تنقلاب کم کم به نصف کیک و میوه رسید نفهمیدم چرا اما مادرم میگفت همه چیز گران تر شده و ما کمتر میخریم ، بعد از مدتی گفت خواهرت در سن رشد است و خب من هم آدم دلسوزی بودم و اهل سخت گیری نبودم و خب بعد از مدتی جیره من به میوه رسید در واقع میوه ای که خواهرم دوست نداشت را من میخوردم، مثلا من موز دوست داشتم اما او بیشتر دوست داشت پس من باید پرتقال میخوردم اما خب وقتی بیمار میشد من به جای پرتقال باید لیمو تلخ شده ای را میخوردم که او نخورده بود.
خواهرم روز به روز رشد میکرد و جلسات ما دیگر تشکیل نمیشد یا اگر میشد هم ماجرای آن این بود که تو چرا همیشه درخانه هستی؟
وقتی ویلچر خودم را به سختی به عقب کشیدم به همه گفتم من هم خسته شده ام شاید همه اشتباه از من باشد و این کم کاری من است که جایی برای رفتن دیگر ندارم نه پایی برای رفتن و نه دلی برای ماندن.
ویلچر کهنه من نماد تمام چیزی بود که سالهاست در درون من فریاد میکشید و من جایی برای رفتن نداشتم و اگر داشتم هم این ویلچر زنگ زده و این پای لنگ من از خر ابلیس هم درمانده تر بود.