
حدوداً هفت یا هشت سالم بود که رفته بودیم چهارشنبهبازار و از آنجا با اصرار من دو تا مرغابی خریدیم. دو تا مرغابی فسقلی که هر کدام توی کف دست جا میشدند از بس کوچولو بودند. یکیشان زردِ یکدست بود و آن یکی یک دانه لکه سیاه دایرهای روی سرش داشت.
از آن روز، تمام شوق و انگیزه من برای زندگی شد همان دو تا فسقلی. اسمشان را گذاشتم «حنا» و «طلا». به عشق آنها میرفتم مدرسه و تمام طول روز منتظر بودم برگردم خانه تا باهاشان بازی کنم.
یک جعبه جاروبرقی برداشته بودم و برایشان خانه درست کرده بودم و کلش را رنگ آبی زده بودم… یادم است آنقدر حواسم به تایم ناهار و شامشان بود که هرکی به کارهایم نگاه میکرد، خندهاش میگرفت.
چند روز در هفته هم وقت آبتنیشان بود؛ دانهدانه میبردمشان توی دستشویی و با شامپو میشستمشان و بعد با حوله و سشوار خشکشان میکردم… بعضی اوقات هم از دستم در میرفتند و باید دور خانه دنبالمان میکردم تا بگیرمشان.
خلاصه، زیاد طول نکشید که آن دو تا فسقلی بزرگ شدند؛ انگار نه انگار که تا دیروز توی یک دست من جا میشدند. گذشت و گذشت تا اینکه بابام گفت مرغابیها مریض شدهاند. آخه دیگر مثل قبل زرنگ نبودند، دیگر دور تا دور حیاط نمیدویدند و همین شد که قرار شد ببرندشان یک مدت باغ عمه…

دو سه روز بعد، که چهارشنبه بود و فردایش مدرسه نداشتم، قرار بود من بروم باغ عمه تا ببینمشان.
ظهر با ذوق نشستم پای سفره. آن روز مرغ شکمپر داشتیم. مرغ ظاهر جذابی داشت؛ برشته شده و کامل داخل یک دیس مسی گذاشته بودند وسط سفره و آن روز در کمال تعجب کل خانواده هم دعوت بودند…

من هم که عاشق گوشت مرغ بودم، با ذوق مشغول خوردن شدم و همانحین به بابام گفتم: «بابا، کی میرسم باغ؟»
بابام مستأصل نگاهی روی صورتم چرخاند و گفت: «امروز نمیریم.»
دلم گرفت و کلافه و ناراحت گفتم: «بابا!»
که همان لحظه پسرعمه خودشیریـنم که یکسال از من بزرگتر بود، گفت: «چقدر این خوشمزه بود…» و بعد رو به پدرم گفت: «دایی؟ اردکهای حنانه رو از کجا خریده بودین؟ آنقدر خوشمزه بودن؟ بگین منم برم بخرم.»
پدرم مکث کرد. عمه عصبی غر زد: «علی…»
و من لقمه توی دهنم سنگ شد. نگاه بهتزدهام روی تکتک آدمهایی که با ولع در حالی که غذا میخوردند، بهم چشم دوخته بودند چرخید و بعد روی بشقابهایشان و در آخر روی چند تا تکه استخوانی که توی دیسِ مسی باقی مانده بود…
تمام لحظاتی که توی ماههای گذشته با اردکها گذرانده بودم جلوی چشمم زنده شد و بعد حیرت جای خودش را به شوری اشک داد… باورم نمیشد؛ انگار که جلوی آدم بچهشو کشته باشند.
و بعد نگاه اشکیم چرخید روی خانه مقوایی آبیرنگی که مدتها بود دیگر «حنا» و «طلا» تویش جا نمیشدند… و گریهام به هقهق تبدیل شد. قاشقم را با نفرت کوبیدم توی بشقاب و از همه آن جمع نفرتبرانگیزِ بیرحم فاصله گرفتم.
باور نمیکنید اگر بگویم تا مدتها سر آن دو تا قبر خالی که با سنگقبرهای آجری که مزین به اسم آن دو تا وروجک بود، گریه میکردم و تا مدتها از پدرم بدم میآمد…
من آن روز نفرتانگیزترین لحظه زندگیام را تجربه کردم. و از آن به بعد از هرچی مرغ شکمپر است متنفر شدم…
هر موقع این خاطره یادم میافتد، قشنگ «رحمت» توی سریال پایتخت رو درک میکنم؛ آن لحظهای که فهمید غذایی که داره میخوره، خروس فینالیستشه :))
پ.ن: به این مناسبت که دوباره دارم سعی میکنم مامانم رو راضی کنم به خریدن اردک (البته ما بهشون میگیم مرغابی )😅