دوشنبه 6 بهمن 404
از صبح توی خونه تنها بودم. نسبت به دیروز آروم تر بودم. بی قراری دیروز رو نداشتم. شاید به خاطر این بود که خونه ساکت بود. یا این که دیشب خوب خوابیدم. به خودم قول داده بودم که امروز بعد از کلاس صبحم یه سر به دانشگاهها بزنم و دوباره اپلای کنم. ولی تا الان که آخر شبه انجامش ندادم. دوباره از زیرش در رفتم. البته ددلاین یه سری دانشگاههای ایتالیا رو چک کردم و متوجه شدم از وقتش گذشته. بیشترشون توی ژانویه بودن. مصاحبه دکتریای که به خاطر وضعیت اینترنت از دست داده بودم هم به کلی منتفی شد. بهم گفتن نمیتونیم بهت فرصت دوباره بدیم. فرایند مصاحبهها تموم شده. از طرف دیگه انگار دلم نمیخواد از ایران برم. شاید بی خیال شدم. شاید هم دارم از زیر کار در میرم و به شرایطی که الان توی خونه دارم قانع شدم. جدا از ادما. توی اتاقم. کتاب میخونم. با دوستم حرف میزنم. زبان میخوم همچنان. فیلم میبینم. آشپزی میکنم. ظرف میشورم. تخمه میخورم.
تا همین الان هم نمیخواستم بیام و چیزی بنویسم. تا اینکه لپتاپ رو روشن کردم و قولم به خودم رو یادآوری کردم. چند روزه کتاب "تکههایی از یک کل منسجم" نوشته پونه مقیمی رو شروع کردم. با اینکه چند سال پیش خونده بودمش ولی الان یه جور دیگه میفهممش. خیلی از حرفهای پونه آدمو آروم میکنه. به نظرم چون خودش روان درمانگره. و همین باعش شده تا روی نقطههایی دست بذاره که برای همه دردآوره. مثلا مفهوم آرامش یا خوشبختی.
امروز بالاخره تونستم با فیلترشکن کمی به پادکست گوش بدم. از بی پلاس. خلاصه کتاب چرا به یاد میآوریم؟ و کمی از تاریخچه راه آهن در ایران. البته دیگه فیلتر شکنم وصل نشد و نتونستم کامل پادکست مربوط به راهآهن رو گوش بدم. خیلی دردآوره. دیگه حتی نمیتونم پادکست هم گوش بدم. حتی توی خود سایت بی پلاس هم نمیشه. ویسها رو برداشتن.
نمیدونم دیگه باید اینجا چی بنویسم. بعضی وقتا حرفم نمیاد. گاهی نوشتن سخت میشه. انگار یه عالمه فکر توی سرم هست ولی یه جایی قایم شدن و نمیخان بیان روی سطح و شناور بشن. شاید هم ذهنم خسته میشه. نمیتونه حسها و حرفهایی که در طول روز داشته رو نگه داره و الان بهم تحویل بده. من هم عجب توقعاتی از خودم و مغزم دارم. توقعات دیگهای هم دارم. مثلا همیشه خوشحال باشه. همیشه حرفی برای گفتن داشته باشه. همیشه بتونه با مشکلات کنار بیاد یا راه حل پیدا کنه. همیشه انرژی داشته باشه. همیشه تمرکز داشته باشه. همیشه فاز درس خوندن داشته باشه.
میدونی وسط نوشتن حواسم پرت میشه. فکرم میپره به آدمای مختلف. جوشهامو میکنم. به احتمالهایی که ممکن بود برای منم اتفاق بیافته. شاید اینم یه نوع مکانیزم دفاعی هست برای اینکه بیشتر فکر نکنم. بیشتر با خودم روبرو نشم. یا اینکه فرصت کنم خیلی از حرفهامو سانسور کنم. کاری که حسابی توش مهارت پیدا کردم. امروز هم نوشتم تا به قولم عمل کنم. تا این که نوشتن رو ادامه داده باشم. تا این که سخت نگریم و با خودم مهربونتر باشم.
حسکنم نوشتههام یه جایی قفل شدن و نمیتونن عمیقتر بشن. یه سری حرفا داره تکرار میشه. یه جورایی دارم خودم رو دور میزنم. انگار از خودم توقع دارم مشکلاتم با نوشتن حل بشه. یا بتونم حرفهای جدیدی بزنم. یا اینکه مثل یک نویسنده بنویسم. یا حتی تکههایی از یه کتاب رو. حتی توقع دارم بتونم چند نکته از کتابی که خوندم رو اینجا بیارمش. در موردش حرف بزنم. دوباره از خودم انتظار دارم تا توی مطالبی که خوندم و شنیدم عمیق بشم. ولی هربار یادم میره که زمان من محدوده و قرار نیست همه چیز رو تا تهش دربیارم.