
اول اجازه بده وضعیت الانم خودم را با جزییات برات توصیف کنم. دارم آلبوم French kiss را از بیلودی گوش میدم. با تبلتم که میدونی مثل بچهام میمونه. صفحه تبلت بازه. عکس آلبوم رو اینجا واست میذارم. دو نفرن که دارن همدیگرو می بوسن ولی پشت یک بادکنک قرمز قلبی شکل. موهام اتو کشیده. چتریهای تازه کوتاهم رو ریختم روی صورتم. با اینکه رفتم آرایشگاه تا چتریهامو کوتاهتر کنم ولی هنوز بلندن. روی چشمام رو میگیرن. ولی تجربه باحالیه. یه چند روز باهاش میمونم. ولی بعدش احتمالا از مامان بخوام واسم کوتاهترش کنه. دستبندم رو از توی کمد در آوردم. دستم کردم. از بس مچ دستام کوچولوعه، واسم گشاده. تازه این بهتر از همه شونه. اون یکی که از اینم گشادتره. تازه همین مشکل رو با ساعت هم داشتم ولی حلش کردم. ورزش صبح انجام شد. بعدش یک املت حسابی زدم بر بدن. میدونی فقط تخم مرغ میتونه واسه صبحونه جواب بده. اگر چیز دیگهای بخورم هنوز نخورده گشنهام میشه. و تا موقع ناهار میپیچم دور خودم تا یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم. تمرکزم رو ازم میگیره. هرچند هر از گاهی صبحانه چیز دیگهای میخورم تا یه تجربه جدید بسازم. آخه میدونی که کِرمِ تجربه کردن هنوز در من زندهاس.
میدونم منتظری تا بگم چرا یه مدت نبودم. چرا یه احوال پرسی هم ازت نکردم. نوشتم. کم آوردم. از نوشتن دور شدم. ترکش کردم. ولی انگار نوشتن مهره مار داره. با وجود همهی اجتنابهای من برگشت. خودش رو بهم چسبوند. به زور خودشو دوباره توی دلم جا کرد. یه جورایی مجبورم کرد تا فقط توی خلوت خودم ننویسم. اینجا هم بنویسم تا فرصتی بشه برای هم صحبتی با تو.
چقدر این آهنگی که الان پخش شد، ملودی آرومی داره (شماره 6 از همین آلبوم).روحم رو نوازش کرد. ولی میدونی بعد از این قطعه چی میچسبه. یه بغل.
فکر کنم یه چیزایی توی من حل شده. این تنها شدنه بدک هم نبود. میدونی که چقدر مقایسه کردن میتونست اذیتم کنه. یا نادیده گرفته شدن. ولی الان شاید بتونم ادعا کنم که اون آدم سابق نیستم. دیگه ارزشمند بودن چندان به دیگری وابسته نیست که بخواد با مقایسه یا هر کار دیگهای ترک برداره یا حتی خرد بشه. هر چند این دل همچنان شیشهای است. با اینکه رفت و امد زیادی در شیشهگری نداشتم ولی از شیشه ساخته شده.
قبل از نوشتن، کلمات از سرم فرار میکنن و حسابی با هم میرن دور دور. در نهایت حسابی جملههای باب طبعم رو میسازن. ولی وقتی میام اینجا غیبشون میزنه. دیگه گردش نمیرن. میدونی دارن داد میزنن که نیاز به تحرک دارن. دارن بهم هشدار میدن که پاشو، راه برو. اگر یه جا بشینی خشکمون می زنه. میپوسیم. مثل آب راکد می گندیم.البته این راکد بودن فقط به ساکن بودن جسمی نیست، روحم هم نیاز داره واسه خودش بگرده. سفر کنه. یاد بگیره. شکست بخوره. نه بشنوه. تنها بشه. ناامید بشه. زمین بخوره. دوباره امیدوار بشه. نور ببینه. پاشه و حرکت کنه. مثل امروز صبح. انگار یه روشنایی کوچولویی جلوی چشمام حس کردم. بعدش بذر امید که زیر خاک مونده بود، حسابی آفتاب گرفت. حسابی آبش هم دادم تا اینکه منو از خود بی خود کرد. بالاخره جوونه زد. به من مسئولیت بزرگ کردن و مراقبت از این جوونه رو داد. شاید زیاد باغبون خوبی نباشم. خیلی از درختای جنگلم، آفَت زدن، خشک شدن یا میوه نمیدن. ولی این یکی که گناهی نداره. تازه متولد شده. فقط منو داره. پس بزار پیشش باشم.
میدونی این جوونه کوچیک اسمش چیه؟ اسمش رو میذارم Psyche. قراره یه روزی انقدر بزرگ بشه که بتونه بشه گوش شنوای بقیه. بتونه خودش رو از روان انسان سیراب کنه.
به نظرت این نوشتهها میتونن یه روزی بهتر از این بشن؟ بزرگ و قوی بشن؟
روزای اولی که ورزش رو شروع کردم و بدنم زود خسته میشد. عضلهای در کار نبود. ولی الان بیا و ببین. طول میکشه ولی شدنیه. اما میدونی در مورد نوشتن ته دلم ترس دارم. مثل شکستن یه عادت چند ساله میمونه. و ساختن سبک زندگی با ورژن بالاتر. نوشتن را برابر با تفکر میدونم. هرچند آزادنویسی را جدای از این تعریف میدونم ولی راضی نیستم از نوشتههام. انگار یه چیزی کمه. خیلی حرفا رو که اصلن نمیتونم به کلام بیارم. یه سری ها هم که اون پشت قایم شدن. واسه همین فقط تعداد کمی کنار هم قرار میگیرن که شاید از بیرون قشنگ به نظر نرسن. ولی بازم به خودم یادآوری میکنم که شاید لازم نباشه انقدرا هم سخت بگیرم.
تو شروع کن، بعد در طول مسیر اصلاحش کن.
پنجشنبه 7 خرداد 1405- 2026 May 26