
چقدر نگه داشتن بعضی حرف های ساده توی خودم سخته. عین خوره منو از درون میخورن. مثل یه درخت که تنهاش از داخل پوک میشه. با اینکه خیلی آسیب پذیره ولی امشب حرفامو بهش زدم. حرفهایی که توی چند تا جمله خلاصه شدن. البته چندتاشون رو نگفتم. الان یادم اومد. اصلن نمیدونم اونا رو هم باید بگم یا نه. هم دلم میخواد حضوری بهش بگم هم میترسم. البته اون خیلی از من دوره. من تا حالا یه بار بیشتر ندیدمش.
داشتم یه ویس گوش میکردم درمورد این سوال: آیا نداشتن رابطه غیرعادیست؟ آره. غیرعادیه. داشت از مراحل رشد اریکسون حرف میزد. مرحله صمیمیت در مقابل انزوا به جواب این سوال ربط داشت. صمیمت یعنی یکی باشه که بتونی بهش اعتماد کنی و خودافشایی داشته باشی.
شاید ادمای دیگه ای هم توی زندگی من بودن ولی این تو بودی که بهم یاد دادی چطوری احساساتم رو بروز بدم. تو بودی که فضا رو برام مهیا کردی. و من یواش یواش یاد گرفتم که چطور توی رابطه با یه نفر صمیمی بشم، حرف بزنم، نظرمو بگم. یا خودافشایی کنم. وقتی یه دیوار بیرون خودت کشیدی، خیلی سعی کردم رابطه رو حفظ کنم. پیشت باشم. کمکت کنم. حداقل من بمونم. ولی منم داشتم پا به پای تو آسیب میدیدم. شاید خسته شده بودم ولی دوست داشتم بهت کمک کنم. به روشی که بلد نبودم و شاید از عهده من خارج بود.
چند ماه پیش واقعا حس کردم از دستت دادم. اضطراب و استرس ازمون ایلتس به تنهایی کافی بود. شاید دیگه توان رویایی باهات رو نداشتم. ولی ته دلم امید داشتم که برمیگردی. و درست هم شد. با اینکه طول کشید تا حالت بهتر بشه ولی خوشحالم که دوباره این جایی.
این بار سعی کردم وقتی ازم دوری میکنی، من ازت اجتناب نکنم. من هم مثل تو رفتار نکنم. جواب های کوتاه ندم و اینقدر توی خودم نریزم. این روش هم جواب داد. تونستم ارتباطم رو باهات حفظ کنم. هرچند دیروز شوک خیلی بدی بهم وارد شد. حس کردم دوباره میخوای منو ترک کنی. با اینکه این بار فکر کردم راحتتر از پسش برمیام. ولی بلاتکلیفی خیلی بددردیه. تا اینکه اومدی و گفتی که نیاز به تنهایی داری.
بهم گفتی اگر دوست داری برام بنویس، خوشحال میشم بخونم. ولی من گفتم: «نوشته های من از جنس دردودل هستن یا غر زدن یا برون ریزی های ناخوداگاهم. و من همیشه فکرمیکنم تو دوست نداری اونا رو بخونی»
میدونی چیه. من حرفم رو زدم. شاید چون دوباره پیشت حس امنیت کردم. و فکر کردم میتونم دوباره باهات حرف بزنم. دلم میخواد همه ی این نوشته ها رو برات بفرستم یا اکانتم رو بدم تا بخونی ولی میترسم.
از اینکه قضاوت شم البته میدونم که ترس از قضاوت دیگران خیلی توی من رنگ باخته. شاید هم فکر میکنم این طوری شده و واقعیت نداره. از اینکه دیگه نتونم به راحتی اینجا بنویسم و خودم رو رها کنم.
حتی از ابراز کردن خیلی از حس ها پیشت نگرانم.
بار دیگه هم تو بودی که باعث شدی تا من به نوشتن برگردم. حرف زدن با تو بود که منو اروم تر کرد و کمکم کرد تا کلماتم رو اینجا جاری کنم. ممنون ازت. ممنون که هستی.
دوشنبه 20 بهمن 404