ذهن، جسم، زمان و مکان! چهارچیز که هیچوقت برای من در یک ظرف قرار نگرفتند. چهارچیز، که هیچکدام با یکدیگر "برای ادامهی زندگیِ من" کنار نیامدند. نه این قفسِ استخوانیِ مزین به بافتهای گوناگون تغییر میکند، نه زمان به عقب یا جلو حرکت میکند، نه من میتوانم طیالارض! کنم و همه اینها یعنی محدودیت. یعنی انسان. یعنی درد. یعنی ذهنِ نافهمت ظاهری را بخواهد که بدنت نتواند. جایی را بخواهد که به اندازه پشت کوه دور باشد. زمانی را بخواهد که هرگز نمیآید. کارهایی را طلب کند که از گُردهی تو برنمیآید و احساساتی را گدایی کند که برای تو نیست.
ذهن میرود. فرار میکند. نمیتوان آن را به بند کشید. نمیتوان آن را با کمربند سیاه و کبود کرد، چموش است و مثل آب از لای انگشتها سُر میخورد و میریزد و توی زمین فرو میرود. نه مثل کودک با شکلات و پیتزا رام میشود، نه مثل بزرگسال با وعده خواب و موزیک و کافهگردی و فیلم. سریع و زرنگ است. در دوئل با زمان و مکان و جسم، رقبا را از میدان به در میکند. هار است و قلب را میدَرَد، ذره ذره توی دهانش میگذارد، میجود، و تفالههایش را تف میکند توی صورتم و به ریش نداشتهی عقل و منطقم میخندد. شبیه مادری مذهبی شدهام که هرشب فرزند لااُبالی و معتاد و مستِ لایعقلش را به آغوش میفشرد و اشک میریزد و برای ۱۲۴هزار پیغمبر نذر میکند که به راه راست هدایت شود!
اما مادر!
تو چه میدانی؟!
چه میدانی مادر..