
شاید تا چند ماه پیش سردرگم بودم ولی الان نه.
شاید تا ماه قبل به این فکر میکردم فقط روان پزشک میتونه درکم کنه و بهم راهکار بده.
شاید تا چند وقت پیش به این فکر میکردم آدم های مورد علاقه همیشگی هستن.
شاید به این فکر میکردم وارد شدن به جمع آدما با تلاش بهم کمک میکنه باهاشون کنار بیام.
و خیلی شاید های دیگه......
دیگه سردرگم نیستم. دارم راهم رو پیدا میکنم. با شاید هم فقط توقف کردم تا مغزم استراحت کنه و بتونه همه چیز رو تشخیص بده. پیش روان پزشک رفتن رو تموم کردم و عقیده دارم هیچ درکی از من نداشتن و به جاش به خودم روی آوردم و اهمیت دادن به خودم بلکه بتونم برای بار دوم خودمو دوست داشته باشم. فکر کنم بیشتر یه جور محافظت از ترسه.
و حالا دارم تلاش میکنم شخصیتی از خودم رو در کتاب ها و فیلم ها پیدا کنم. نمیخوام هیچوقت تنها بمونم وسط یه عالمه انسان.
تنها جایی که جرئت دارم از خودم حرف بزنم اینجاست. اینجا مثل یه آغوش گرم میمونه که داری بهش پناه میاری.
هر چند وقت وقتی پست هامو میخونم احساس میکنم زمان نوشتن پر از غم بودن اما الان از دید دیگران یه متن ساده یا بچگانه هست.
تصمیم دارم قبل شروع کردن به نوشتن داستان های بزرگ داستان کوتاه بنویسم اما هر ایده ای دارم بزرگتر از یه داستان کوتاه میشه. شما پیشنهادی دارید؟ حتی اگه ژانر باشه.
پی نوشت: معلومه وقتی قرار نیست امتحان بدم حتی در افسرده ترین حالت ممکن باشم شبیه بچه غم هامو کنار میزارم و تا مدتی حالم خوبه.
پینوشت: اگه کسی نظری راجب سوال پست قبل داره بنویسه میخوام نظرات را جمع آوری کنم و ببینم تهش به چی میرسیم. ممنونم