آن سالها که هنوز مجتمعهای رفاهی بین راه نبود، توی صندوق عقب پیکان سبزمان همیشه یک آفتابه قرمز بود که مشکل قضای حاجت مان را حل میکرد.البته پدر فقط وقتی ترمز می کرد که مثانهی نصف سرنشینان ماشین در آستانه تخلیه بود و البته باید جای مناسبی هم برای پارک ماشین پیدا میشد.پیدا کردن و بررسی مکان سوق الجیشی دستشویی به عهدهی من و برادرم بود که از همه بزرگتر بودیم. باید مکان را از جهت نبود جانوران بیابانی و نگاه جن و انس بررسی می کردیم و اگر همه چیز خوب پیش میرفت، خیلی عادی بود اگر خار یا علفی هم پشتمان را می خلید. اما خوششانس واقعی کسی بود که مثانه اش با مثانهی پدر هماهنگ باشد؛ در این حالت، هم شرایط ایمن تر بود و هم دل چسب تر.
بعد از رهایی از قضای حاجت، همگی با خیال راحت، گوش جان می سپردیم به نوای کاستهای نوحه، شروه و یا موسیقی مجاز و خیلی زود همه در خوابی عمیق فرو میرفتیم. به این شکل که دهان مان باز میماند و آب از گوشهی لب هایمان جاری میشد. البته گردنهای مان خیلی اینور و آنور نمیشد، نه اینکه گردن هایمان قوی بود، بلکه به علت چیدمان آجری شش نفر در صندلی عقب، جایی برای لق زدن گردن ها نبود.بر روی پاهای هر نفرمان یک وسیله یا ساکی بود که توی صندوق عقب جا نشده بود و اینها نقش کیسهی هوا را برای ما داشتند.البته اگر این وسیله ها هم نبود، شرایط بهتر نمیشد چون مجبور بودیم خواهر کوچکم را از پشت شیشه عقب روی پایمان جا بدهیم، طوری که سرش روی پای نفر اول و کف پایش روی پای نفر آخر قرار می گرفت.اما.. اما همهی اینها در برابر کاری که خواهرم اکرم در همه سفرها انجام می داد، هیچ بود. هنوز از حد شرعی شهر خودمان خارج نشده بودیم که، گلاب به رویتان اکرم رویمان بالا میآورد. این بخش غیرقابل حذف مسافرت خانوادهی ما بود؛ همیشه میدانستیم با لباسی که سوار شده ایم به مقصد نمیرسیم!و ما لباس های تمیز و قشنگ مان را بعداز این سکانس می پوشیدیم.
یکبار،کنار گندمزاری بدون سایه توقف کردیم تا هم پاهای خشک شده مان را نرم کنیم و هم دستشویی برویم و البته که اولویت با پدر بود. پدر با آفتابه قرمز از لای گندمزار طلایی گذشت و پشت یک تپهی کوچک ناپدید شد. ما هم در حال قرعه کشی نوبت نفر بعد بودیم که ناگهان صدای ممتد سوت پلیسی دشت را پر کرد. پدر با شلوار نیمه کشیده، روی تپه ایستاد وآفتابه قرمز را بالا آورد. اختلالی بزرگ در کاری که برای پدرحیاتی و مهم بود! صدای سوت از سمت ما بود؛ اما چه کسی بود؟من و برادرم مثل پدر رنگ از رویمان پریده بود با اینکه مطمئن بودیم چیزی از چشم ما پنهان نبوده و در سفر کسی جرأت بازی با اشیا صدادار را ندارد.پدر با چهره ای افروخته و آفتابه خالی، به سمت ما آمد. ما شش نفر مثل سربازها به خط شده و دستها را سایه ی چشم کرده بودیم و به نزدیک شدن پدر زیر نور مستقیم خورشید نگاه می کردیم و خجالت می کشیدیم. مادر همینطور که شلوار تمیزی به پدر می داد، خیلی سریع گفت:« از بچههای ما نبود!» این جمله با خونسردی گفته شد اما پایان ماجرا نبود. پدر به چشمان مان نگاه کرد و ما از شدت نور خورشید، یک چشمی به صورتش نگاه کردیم و حقیقت پشت آن چشم بسته ی ما بود.مادر با مهارت ورزشکاران پرتاب نیزه در المپیک، سوت را آن طرف جاده پرت کرده بود و همه چیز به خیر گذشت.
برخلاف همیشه که برای کنار شیشه نشستن جار و جنجال می کردیم اینبار همگی در سکوت توی ماشین چپیدیم و نفس راحتی کشیدیم که پدر متوجه چیزی نشد. پسربچه ای از آن سمت جاده دست تکان داد و همه ی ما با لبخندی مصنوعی برایش دست تکان دادیم، ولی ناگهان پدر ترمز کرد و دنده عقب گرفت.پسرک سوت را به پدر داد و گفت:«از سمت ماشین شما پرت شد کنار ماشین ما..»
#دنده_عقب_با_اتو_ابزار