ماه به امید خورشید سرتاسر میگردد، میداند نمیرسد، میداند در قانون نانوشته ی جهان دیدار ماه و خورشید ممکن نیست، اما در عمق وجود دوست دارد زندگی اش را صرف عشق کند هرچند بی راه.
و باید دور تر دید، رسیدن ماه به خورشید جهانی را میگیرد، زندگی هایی را مرگ میکند و چیزهای مهمی تمام میشوند. حال نمیتوان گفت ماه این را فهمیده، یا که خورشید میداند و هرروز از دست ماه گریزان است. یا که حسی بالاتر از شعور مراقب تمام اینهاست. اما میدانم جایی هم کسی ماه میشود و دیگری خورشید، بی آنکه بدانند بهم رسیدنشان جهانی را آشوب میکند. بسیار می اندیشم به اینکه ما چه چیزها را که سطحی نمیبینیم، ما جهانیم برای تک تک اتم هایی که درونمان زندگی میکنند، روزی که حالمان بد است و به خود آسیب میزنیم جهان آنها هم دگرگون میشود.
وقتی حرف از احترام یا مراقبت از خود میشود، چه نادان آدمی باشم که تنها یک واحد را ببینم، در حالی که این احترام به یک ساختار و جهان کامل است، به یک عالمه موجودیت زنده که برای ماهیت من تلاش میکنند، ما در قبال تک تک سلول هایی که زندگیشان را صرف ما میکنند مسئولیم، همانطور که زمین در برابر انسان های پاک و خیرخواهش مسئول است. از آنجایی که ما خود بخش کوچکی از یک ساختار بزرگ به طور مثال زمین هستیم، هرچه بدی به خاک، به دیگران و به هر موجودیت زنده و غیر زنده ای یعنی تخریب ساختار، و ساختار کلی هم شامل ما میشود و این یعنی دود را در چشم خود میکنیم. پس دروغ چرا تا وقتی حقیقت هست، کینه چرا تا وقتی بخشش هست، نامهربانی چرا تا وقتی مهربانی هست. انسان های دیگر جزوی از همین ساختار اند، هرگونه ضربه به آنها وارد جان ماهم میشود.
انگار درون یک جهان بی نهایت میکروسکوپ با زوم میلیارد ها باری داشته باشیم. دو اتم کنار یکدیگر آرام اند، اتم دیگری سعی میکند ارام باشد و یک ساختار کلی ارام میگیرد
اما اگر ضربه ای وارد کند در اصل آن اتم خود در ساختاری ظالم و ناسالم زندگی میکند
پس به چه درد میخورد
جز از آنکه ما خود از این آب مینوشیم و از این خاک میخوریم و هوارا تنفس میکنیم، و وقتی دروغ میگوییم جریان دروغ ما تا تمام وجودمان میرود
همین آشغال هایی که در زمین میریزیم روزی در حلقمان میرود
همین بی احترامی ها به آب و ندانستن ارزشش نوشیده میشود
و همین هوای پر از دود نفرت و دروغ و پلیدی و زشتی، در شش هایمان نفس میشوند.
مراقب جهان بودن دیوانگی نیست
مراقب خود بودن است
و مراقب خود بودن هم دیوانگی نیست
مراقب جهان بودن است
جایی میان هردو
همان جاییست که سال ها تلاش میکنم داشته باشم
جایی که هم من و هم جهان در یک راستا برای گلی مهم باشیم
جایی که میانه روی و البته کمی میل بیشتر به حرف های قلب حالم را خوب میکند
شاید در مسیرش از اینور و آنور بوم افتادن داشته باشد
اما می ارزد
به داشتن زندگی سرشار از عشق و امید...
