ویرگول
ورودثبت نام
Goli
Goli
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

سال نوشت

چه ها که بر من گذشت در این یکسال ، زمانی که نوشتن را در این دنیای خاکی شروع کردم که بودم و اکنون چه شدم.

یکسال، از درمیان گذاشتن احساسات و خاطراتم با چند نفر دیگر میگذرد، یکسال از همان روزهای تنهایی که از دل تنگی دلم میخواست حرف های دل پاره پاره ام را جایی خالی کنم و عبارت جایی برای نوشتن را سرچ کردم.

در هر شرایطی نوشتم تا چنین روزی نوشته هایم را ورق بزنم، ورق بزنم و به تدریج بهتر شدن اوضاع خاکستری در روند یکسالم را ببینم.

یکماه دیگر(و کمتر) نیز من یکسال بزرگتر میشود، نمیدانم از همین الان به خود قول داده ام همچون امسال به من در من افتخار کنم و همینقدر خواندن روز به روز بهتر شدن دلچسب باشد.

من مغرور نیستم، فقط انسانی بودم که بسیار سعی کرد خود را از لجنی که ساخته بود بیرون بکشد، سرش را با نوشتن و نقاشی و درس گرم کند و بگوید: خودمو عشق است!

ولی پس از این یکسال، هنوز یک چیزهایی سرجایشان اند، هنوز معتقدم تا رسیدن به بهترین ورژن خودم تا قیامت راه دارم، هنوز قلب نقره ایی ام عاشق طبیعت است، هنوز کتاب ها در رگ هایم جریان دارند، هنوز خانواده ام برایم مفهوم قلب دوم دارند.

هنوز دلم تنگ میشود، هنوز احساساتم زنده اند و هنوز در همان مدرسه درس میخوانم.

و اما چه چیزهایی درمن تغییر کرد؟

دیدگاهم نسبت به همه چیز بازتر و روشن تر شد

●بیشتر در هرموردی فکر کردم

●سعی کردم بر ترس هایم غلبه کنم ، نتیجه اش هم زیاد بد نبود.

●سعی کردم امید را پیدا کنم

●سعی کردم ادم های جدید را بشناسم و قضاوتشان نکنم

●و در آخر سعی کردم روحم را پیدا کنم، کمی به خودم توجه کنم و به خودم عشق بورزم، اگر من من را با همه ی کم و کاستی هایش قبول نمیکرد و دوست نداشت هیچگاه تغییر نمیکرد.

در این یکسال، از یک درونگرا تبدیل به برونگرا شده ام یا شاید بهتر بگویم(به حالت عادی برگشتم)
در این یکسال، از یک درونگرا تبدیل به برونگرا شده ام یا شاید بهتر بگویم(به حالت عادی برگشتم)


پارچه هایی که با  پیچ و تاب دیوانه کنندیشان هنگام کشیدن، مغزم را باز کردند.
پارچه هایی که با پیچ و تاب دیوانه کنندیشان هنگام کشیدن، مغزم را باز کردند.


:)
:)
ولی آسمان هنوز زیباست...
ولی آسمان هنوز زیباست...
فکر نمیکردم حاصل ۲ ماه زجر همچین چیز زشتی از آب دراید ولی  نمیشود کاری کرد..
فکر نمیکردم حاصل ۲ ماه زجر همچین چیز زشتی از آب دراید ولی نمیشود کاری کرد..


نمایی از درهای سبزی که برایتان گفته ام،+  سایه ایی از من و ....
نمایی از درهای سبزی که برایتان گفته ام،+ سایه ایی از من و ....


ابرهای صورتی که مرا کشتند:)♡♡
ابرهای صورتی که مرا کشتند:)♡♡
این عکسو از اسمون روزی که مامان با  دختر کبری خانم همسایشون دیدار کرد گرفتم●~●
این عکسو از اسمون روزی که مامان با دختر کبری خانم همسایشون دیدار کرد گرفتم●~●


این هم نمونه ی غلبه بر یکی از ترس های بزرگ من است، اولین باری که ترس از نتوانستن در کشیدن طرح از مغزم را کنار گذاشتم و طرحی از اینترنت نگرفتم، این بانو پدید امد. ایراد زیاد دارد ولی به دلم نشست:)
این هم نمونه ی غلبه بر یکی از ترس های بزرگ من است، اولین باری که ترس از نتوانستن در کشیدن طرح از مغزم را کنار گذاشتم و طرحی از اینترنت نگرفتم، این بانو پدید امد. ایراد زیاد دارد ولی به دلم نشست:)



و هزاران هزار حرف گفتنی که نمیتوان گفت.

☆گلی که غنچه میدهد

اسفند ۱۴۰۲

ساعت ۳ و ۱۹ دقیقه صبح:)










دلنوشتهروزمرگیتغییرپیشرفتحال خوبتو با من تقسیم کن
شاید تو برای خودت واقعیت داشته باشی:) همین کافیست...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید