ویرگول
ورودثبت نام
Goli
Goli
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

عمر ناپایدار

دلم میگیرد از آدم های تو خالی و پوچ از هر کتاب و علم و عملی که گه گاهی می آیند و با آخرین ضربه ی تیشه ی خود به ریشه ی تنومند وجود صحنه را ترک میکنند.

کتاب ها همیشه حتی با فانتزی بودنشان زندگی واقعی بوده اند، بالاخره هرچیز را که نمیشود تجربه کرد ولی میتوان غرق در آنها شد و آنها را خواند.

۲۱ مارس یا همان ۱ فروردین خودمان من درون من ۱۴ سالگی اش تمام و وارد ۱۵ سالگی میشود. در این فرایند تبدیل من ۱۳ ساله به ۱۴ ساله که چه گفتنی هایی که نمیتوان گفت نشد، چه شب هایی که تا صبح طراحی کردم و چه صبح هایی که به شوق اخرین روز زندگی بلند نشده ام، راستش را بگویم انگیزه ایی که به گونه ایی شاد باشم که گویا آخرین روز زندگی من است از یک صبح معمولی که باید ۵ صبح بلند میشدم و به مدرسه میرفتم شکل گرفت؛ حتی حال نداشتم بلند شوم و دست و صورتم را بشورم که در همان خواب و بیداری کسی مرا توجیه کرد گمان کن آخرین روز زندگی بر این کره ی خاکیست و من همان موقع به سمت در اتاق شیرجه زدم.

فکر کنم اگر کائنات(همین زمینی ها بیشتر دیوانه اند) جلوی مارا برای رفتن به یک سفر نگیرد، بالاخره من و خانواده ام به رویای دیرینه ی خود میرسیم و بعد از شش ماه کار و درس قرار است به مسافرت برویم آن هم تقریبا سه روز دیگر.

بعد از عید هم امتحانی مهم دست و بالم را بسته است و سخت باید برای آینده ام تلاش کنم، ای داد از این ترس ها و ریسک نکردن هایمان که نمیگذارد درس را رها کنم و در یک جنگل زندگی کنم.

قرار است این چند روز را کلا دور از اینترنت بگذرانم اما تا همان روز متولد شدنم در این دنیای مجازی شاید همچنان قدم بزنم تا تبریک های عید را بفرستم و جواب تبریک هارا بدهم، یا شاید اگر زیبای خفته ایی تولدم را تبریک گفت؛ بتوانم از او مودبانه تشکر کنم.

و سپاسگزار از انکه این چرت و پرت های یک [ فعلا ۱۴ ساله] را خواندید

امیدوارم در این عید باستانی جدید، زیباترین ها و بهترین ها به نحوی که میخواهید برایتان رقم بخورد، روزگارتان خوش

*گلی که در حال یافتن واژه ی آرامش با راهکار دوری از اینترنت بود.

پنجشنبه روزهای اخر اسفند ۱۴۰۲



دلنوشتهتولدحال خوبتو با من تقسیم کنروزمرگیزندگی
شاید تو برای خودت واقعیت داشته باشی:) همین کافیست...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید