ویرگول
ورودثبت نام
Goli
Goli
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

نهالی که صد درخت بود

غروب جمعه ی اخرین باری که از ته دل حالش خوب بود را هنوز به یاد دارد و همچنان به یاد آن نفس میکشد. ذره ذره وجودش هنوز رده پایی از ان خاطره ی تلخ دارند ، میخواست زنده بماند، میخواست فایده های بسیار مفید تری داشته باشد ولی اینهارا ادم ها نمیفهمند.

نزدیک اخرین دقایق عمرش، درختان دیگری که در نزدیکی او بودند از طریق ریشه هایشان برایش اب و غذا فرستادند، تا جایی که توانستند به خورشید گفتند به اندازه بتاب تا شاید درخت گردو زنده بماند.

هرروز و هرروز هر درختی اب و غذایی جمع میکرد از ریشه هایش به ریشه های بدون تنه ی گردو میفرستاد و خورشید اگر بود مستقیم به او میتابید و اگر نبود ابر همنشین او میشد.

روزها گذشت، تمام درخت های کنار پیر و رنجور شده بودند چون دگر اب و غذایی در اطراف نبود و هرچه هم که باران میبارید و یا روز افتابی بود، همه را به درخت گردو میدادند. درخت گردو جوانه زد، حال از دل بازمانده ی تنه ی تنومند قبلی نهالی جان تازه کرده بود و این نهال سرسبز حاصل از خود گذشتگی و مایع جان درختان اطراف که در رگ هایشان همچون خون جریان داشت است و هرروز قد میکشد. آنها ارزویی که توسط یک انسان مرده و کهنه شده بود را دوباره به چرخه ی حیات برگرداندند :)♡



طبیعتدلنوشتهداستان کوتاهحال خوبتو با من تقسیم کن
شاید تو برای خودت واقعیت داشته باشی:) همین کافیست...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید