۲۲:۰۲
چشمانش بسته و آرام پس از روزی طولانی و پر تلاطم میخواهد کمی آسایش داشته باشد. تمام درس ها و فرمول هارا در ذهنش مرور میکند و همزمان به اینکه رویای تحصیلاتش را به گور نخواهد برد. دقیقا زمانی که لانا دل ری در گوشش میگوید: Love not always enough، صدای نوتیفیکیشن تلگرام تمرکزش را برهم میزند.
مبایل را بر میدارد و بر صفحه ی آن نگاهی می اندازد، بیخیال... انتظار داشت نتیجه ی زحماتش باشد ولی نیست...تنها حواس پرتی عمیقی از خوشگذرانی بود، چیزی که او حتی میترسید بگوید گاهی هم دلش میخواهد بعد از یک هفته تلاش بی وقفه بی خون دل بیرون برود، صبح های جمعه کسی مریض نباشد و به جای پیاده روی تا بیمارستان، تا کوه برود.
گاهی باید چشمانش کاسه ی خون میشد تا بفهمند به طور حقیقی حالش خوب نیست، به آنکه آن دختر شاداب و پر هیاهو کنون کجای وجود او خفته است فکر نمیکردند. اما تسلیم نشد، پروانه های دلش ذره ای نلغزیدند، هنوز بر نور آبی و ستایشش ایمان داشت...

جایی دگر داشت، جسم را بیرون نمیبرد، با دوستانش شب ها جایی شام نمیخورد، چندماهی بود مسافرت را ندیده بود، عید هم در خانه ماند، پروانه اش عقرب در آمد، دوستانش دشمن شدند، مادرش داشت ذره ذره آب میشد، پدرش مریض، پدر بزرگش ناامید، آن یکی را نمیدانست در چه حال است، از رفت و آمد و ها و بیشتر مهمانی های فامیلی محروم بود، رازی بزرگ داشت، کتاب های نخوانده در کتابخانه میگفتند بی سواد است، نمره اش همیشه بیست نبود، درد فکش داشت زجرکشش میکرد، خواهرش در دیاری دیگر، همکلاسی هایش بی خیال در جشن تولد.
هیچکدام اینها دلیل بر مرگش نبود؛ هرمشکلی را میدید میگفت امتحان است، بزرگتر که شد دگر امتحان نبود. زندگی حقیقی اش مشکلی بزرگ بود و اولین چالش او ساختن از نوی آن بود البته پایه و ریشه های اساسی آن را داشت.
کلبه ای در ذهن داشت، خانه ای در قلب. حوصله اش که سر میرفت با تک شاخ درونش حرف میزد، هنگام گریه هایش روی زمین نبود؛ دست در دست دو مادر بزرگ آسمانی ستاره هارا میشمرد.

در سه سالی که گذشت جامعه ی دبیرستان آنقدر نادیده اش گرفت که گمان میکرد تنها استعدادش چیزهاییست که آنها میگویند؛ کمی که فاصله گرفت تازه انگار خود حقیقی اش درحال پیدایش بود، شاید گنجایشش صد برابر چیزی بود که آنها میدیدند.
اگر بگوید نیازی به درک ندارد مزخرف میگوید، مگر میشود نداشته باشد؟ بالاخره انسان است.. گوشت و پوست و استخوان و روح. حتی فکر میکرد خداهم با او قهر است، نفهمید او جواب میداد، تنها دخترک با دست جهالت چشم و گوش خویش را میبست.
یادش نمیرود جمله ی دردناک دبیر ریاضی اش را، هیچی نمیشی، گاهی عجب حرف های کوچک تاثیراتی بزرگ دارند.
من با هیچی شدن، مشکلی ندارم، ولی از هیچی نشدن میترسم.
میدانی رفیق، گاهی آنقدر افکارش بزرگ بودند که از پیرامون خارج میشدند، سرش درد میگرفت و فقط میخوابید. اما خب میدانست کم نخواهد آورد، آنقدر ادامه میدهد تا نهایت آنچه که باید را انجام دهد.

به تنهایی بسر شد، ذره ذره درد را
کشیدیم و چشیدیم و جویدیم