در این سکوت، فریاد هایی رخ داد و باعث شد شب تولد ۱۶ سالگی را در ویرگول ننویسم.

در میان هیاهوی شهر، دنبال جایی برای درک شدن میگشت، دنبال آبی خنک برای ریختن روی قلب سوخته اش. امید را حفظ کرد و گل های ایمان را از نو کاشت. هرروز را زندگی نکرد اما تلاشش برای زنده ماندن، کافی بود. از ترس میترسید، آن موجود شجاع بی پروا کجا بود؟! چرا اینگونه کنار اتاقش از گذشته مینالید و بر آینده ی نیامده وحشت داشت؟ پس آرزوهایش چه؟ آسمان آبی؟ پس فروردین چه شد؟ بیش از هرچیز، از بی حسی میترسید و این ترس، رضایت بخش بود چرا که به او یاد آوری میکرد هنوز احساس دارد.
هنوز با درد کسی دردش میگیرد، با تیرگی آسمان شهرش دلش، با جنگ موهایش چون روحش آشفته میشوند، دیگر آنها هم دوستش نداشتند.
اما هرروز را حتی کم، نوشت. نوشت و نوشت تا که نوشته هایش به جسم نیمه جان زندگی، روحی دوباره ببخشند. او درک میکرد از دل چنین روزهایی هنر زاده میشود. هنر زیبا صرفا زاده ی روزهای زیبا نیست، حال های زیبا نیست. گاهی در ویرانی ها نشانه است، در ناامیدی امید و در دل سیاهی شب، نور.
بس که این روزها نوشته ام حرف هایم کم شده اند، ای کاش بجای سعی بر اتمام تمام مشکلات جهان، کمی در درونمان به صلح برسیم...

فیلم های اب دوغ خیاری دیدم🕊
چند نقاشی کشیدم که جالب نشدند
چندین دوست رو دیدم
همیشگی رو بعد از کلی وقت در آغوش گرفتم و شبش از شدت دلتنگی گریه امانم رو برید.
خلاصه پر از ماجرا بوده این روزها
مگه میشه نباشه؟

شاید بعدا بیشتر درمورد این روزها حرف بزنم، روزی که بالاخره خودم هم درک کنم چطور باید بیانشون کرد یا .... اصلا باید بیانشون کرد؟!

کم کم داشت یادم میرفت با یه سگ بزرگ دوست شدم، به یکی از آرزوهام رسیدم(شب توی یه جنگل بودیم)
گلی، همچنان زنده، همچنان امیدوار به چیزی که خودش هم نمیداند
به امید روزهای خوب زنده ایم، زندگی ارزشش را دارد...