ویرگول
ورودثبت نام
Erika
Erika
Erika
Erika
خواندن ۳ دقیقه·۷ ماه پیش

با من دوست می شوی؟

این پست، درخواست من برای دوستی با شما نیست؛ درخواست دوستی دختری بود که باعث شد این چند روز به او و خواهرانش بیندیشم:

شب بود؛ پدرم، من و برادرم را به پارک برده بود و ما هم به زمین بازی رفته بودیم؛ آنجا، جلوی تاب ایستاده بودیم تا نوبتمان بشود، کمی بعد چهار دختر را دیدم که همه لباس مشکی پوشیده اند و به سمت تاب رو به رویی می روند؛ وقتی نوبتشان شد یکی از دختر ها که به مو هایش پاپیون زده بود روی تاب نشست و آن یکی که سربند بسته بود هلش می داد؛ سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود و به جز صدای جیرجیر تاب ها صدای دیگری نمی آمد. نوبت ما که شد، برادرم را سوار کردم و شروع کردم به هل دادن؛ اما بعد آن دختری که سربند بسته بود کنارم آمد و به نامفهوم ترین شکل ممکن به من گفت: میه با ما دوست؟ با هر کلمه دست هایش را به شکل یک علامت در می آورد.

کمی طول کشید تا آن جملات و علامت ها را حضم کنم، اما بالاخره متوجه شدم می گوید میشه با ما دوست بشوی؟ به او گفتم: آره چرا که نه. بعد برگشتم سر هل دادن برادرم؛ بعد از چند ثانیه دوباره به نامفهوم ترین شکل ممکن گفت: اسم چی میه؟ هوم؟ داشت اسم می پرسید؟ به او گفتم: اسمم سارا هست. به برادرم اشاره کرد و گفت: این چی؟ گفتم: سپهر. دختر سر تکان داد و بعد با آن یکی دختر که روی تاب بود علامت هایی با دست رد و بدل کرد؛ آهان، فهمیدم! این دختری که با من حرف می زد فقط می توانست نامفهوم صحبت کند، اما بقیه ی آن سه تا نه. یک حس خاصی بهم دست داد؛ حسی که انگار با یک...یک عجیب الخلقه صحبت می کنم؛ واقعا از این حس خوشم نیامد، من از آن آدم هایی نبودم که در مورد آنهایی که فرق می کنند بد صحبت یا فکر بکنم. یعنی همه ی آدم‌ها موقع رو به رویی با آدم هایی که فرق می کنند این حس بهشان دست می دهد؟ با خودم گفتم: به خودم و آن دختر ها قول می دهم دیگه این حس بهم دست ندهد.

بعد از چند دقیقه آنها رفتند سراغ سرسره؛ من و برادرم هم با خودمان گفتیم بریم خانه چون خیلی دیروقت بود؛ رفتم تا از آن دختر ها خداحافظی کنم.

وقتی رفتم پیش شان گفتم:بچه ها

یکهو همه ی آنها برگشتند سمتم؛ خونسردیم را حفظ کردم و گفتم: ما داریم می رویم؛ از آشنایی با شما خوشحال شدم. خداحافظ. نگاهی بهشان انداختم، برخلاف چیزی که فکر می کردم اصلا در چهره شان حسرت یا ناراحتی نبود؛ انگار آدم هایی که چیزی را نداشتند قدر چیز های دیگری را که داشتند می دانند. این دقیقا مثل همان جمله وقتی چیزی را از دست بدی بیشتر قدرشان را می دانی هست.

کاش همه ی ما آدم ها می توانستیم خودمان را جای آنها بگذاریم، مثل آنها قبل از اینکه چیزی را از دست بدیم قدر داشته همان را بدانیم.

کاش.....

من به آن ۴ دختر افتخار می کنم و با افتخار اسم آنها را ۴ هلن کلر می نامم؛ به امید موفقیت آنها در آینده.

این پست را تقدیم می کنم به تمام ناتوانانی که دوست دارند درک بشوند.

دوستداستانآموزندهکاش
۳
۰
Erika
Erika
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید