ویرگول
ورودثبت نام
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

از سقوط تا پرواز 5

🪶
🪶

ادامه ...


تا چند دقیقه فقط به عکس خیره ماندم.


انگار زمان ایستاده بود.


بارها عکس را زیر و رو کردم، شاید چیزی پیدا کنم که ثابت کند اشتباهی رخ داده است.


اما نه.


آن عکس واقعی بود.


آن تاریخ واقعی بود.


و من، برای اولین بار، به حافظه خودم شک کرده بودم.


روی صندلی نشستم.


پوشه هنوز باز بود.


لای برگه‌ها، نامه‌ای تاخورده دیده می‌شد.


دستم می‌لرزید.


نامه را باز کردم.


خط را شناختم.


خط مادرم بود.


نفس در سینه‌ام حبس شد.


سال‌ها از رفتنش گذشته بود و من هنوز گاهی برای شنیدن صدایش دلتنگ می‌شدم.


روی کاغذ نوشته بود:


اگر روزی این نامه را می‌خوانی، یعنی زمان دانستن فرا رسیده است.


اشک بی‌اختیار در چشمانم جمع شد.


ادامه نامه کوتاه بود، اما هر جمله‌اش سنگین‌تر از سال‌هایی بود که پشت سر گذاشته بودم.


نوشته بود:

بعضی حقیقت‌ها را پنهان نکردم چون از تو می‌ترسیدم؛
پنهان کردم چون می‌ترسیدم خودت را از دست بدهی.


مدت‌ها به همین جمله فکر کردم.


چند بار آن را خواندم.


و ناگهان فهمیدم چقدر از زندگی‌ام را صرف فرار از حقیقت کرده‌ام.


نه فقط آن حقیقت...


خیلی از حقیقت‌ها.


حقیقتِ ترس‌هایم.
حقیقتِ زخم‌هایم.
حقیقتِ احساساتی که سال‌ها وانمود کرده بودم وجود ندارند.


آن شب، برای اولین بار، به جای فرار کردن، نشستم و با خودم روبه‌رو شدم.


کار سختی بود.


خیلی سخت.


گاهی ما از تاریکی نمی‌ترسیم.


از چیزی می‌ترسیم که اگر چراغ را روشن کنیم خواهیم دید.


و من سال‌ها چراغ بعضی اتاق‌های درونم را خاموش نگه داشته بودم.


ساعت‌ها گذشت.


خانه ساکت بود.


اما درون من، چیزی آرام‌آرام در حال تغییر بود.


فهمیدم تمام این سال‌ها فکر می‌کردم سقوط یعنی از دست دادن آدم‌ها.


یعنی شکست خوردن.


یعنی تنها ماندن.


اما حالا می‌دیدم سقوط واقعی چیز دیگری است.


سقوط واقعی زمانی اتفاق می‌افتد که آن‌قدر از حقیقت فرار کنی که دیگر خودت را نشناسی.


آن شب هیچ معجزه‌ای رخ نداد.


هیچ پاسخ کاملی پیدا نکردم.


اما یک تصمیم گرفتم.


تصمیم گرفتم دیگر فرار نکنم.


حتی اگر حقیقت، آن چیزی نباشد که دوست دارم.


حتی اگر بعضی پاسخ‌ها درد داشته باشند.


چون بالاخره فهمیده بودم:


گاهی دردِ دانستن،
از آرامشِ ندانستن ارزشمندتر است.

نامه را بستم.


اما درست لحظه‌ای که می‌خواستم از خانه خارج شوم، چیزی از داخل پوشه روی زمین افتاد.


یک کلید کوچک فلزی.


و پشت آن، با خودکار آبی فقط یک جمله نوشته شده بود:


جواب آخر اینجاست...


ادامه دارد... 🕊️


داستان دنباله دارخودشناسیآگاهیرشدفردیکلید
۱
۰
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید