
ادامه...
صدای قدمها نزدیکتر شد.
قلبم آنقدر محکم میکوبید که انگار تمام سکوت انباری را پر کرده بود.
آرام برگشتم.
مردی در آستانه در ایستاده بود.
نه چهرهاش آشنا بود و نه صدایش.
اما نگاهش...
انگار سالها مرا میشناخت.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
بعد گفت:
بالاخره اومدی...»
انگار منتظر من بود.
گفتم:
شما کی هستین؟»
لبخند تلخی زد.
سؤال درست این نیست که من کیام... سؤال اینه که تو واقعاً کی هستی؟»
از این جمله متنفر شدم.
چون شبیه حرفهای مبهمی بود که هیچ جوابی نمیدادند.
خواستم بروم.
اما او یک عکس از جیبش بیرون آورد.
همان لحظه خشکم زد.
عکس مربوط به سالها قبل بود.
در عکس، من بودم.
اما نه آن منی که به یاد میآوردم.
چهرهام جوانتر بود.
شادتر بود.
و کنارم کسی ایستاده بود که صورتش با خودکار خط خورده بود.
گفتم:
«این کیه؟»
مرد سکوت کرد.
آنقدر طولانی که صدای نفس کشیدنم را میشنیدم.
بعد آرام گفت:
کسی که تمام این سالها دنبالش میگشتی...»
سرم گیج رفت.
من هیچوقت دنبال کسی نبودم.»
برای اولین بار مستقیم در چشمانم نگاه کرد.
«هستی...
فقط یادت نمیاد.»
احساس کردم زمین زیر پایم خالی شد.
همه چیز عجیب بود.
نامه.
کلید.
عکسها.
این مرد.
و حالا حرفی که هیچ معنایی نداشت.
یا شاید بیش از حد معنا داشت.
مرد به سمت یکی از جعبههای قدیمی رفت.
قفل زنگزدهای را باز کرد و پوشهای بیرون آورد.
پوشه را مقابلم گذاشت.
روی جلد فقط یک اسم نوشته شده بود.
اسم من.
دستهایم لرزید.
پوشه را باز کردم.
اولین صفحه، مشخصات من بود.
صفحه دوم، چند گزارش.
صفحه سوم...
نفس در سینهام حبس شد.
چون تاریخ یکی از گزارشها مربوط به دورهای بود که تصور میکردم زندگیام کاملاً عادی بوده است.
اما یک جمله در آن گزارش، همه چیز را تغییر داد:
پس از حادثه، بخشی از حافظه بیمار از دست رفته است.»
حادثه؟
کدام حادثه؟
چرا هیچکس چیزی به من نگفته بود؟
با عجله صفحات را ورق زدم.
اما هرچه جلوتر میرفتم، سؤالها بیشتر میشدند.
و ناگهان چیزی از میان برگهها روی زمین افتاد.
یک عکس.
عکسی که پشت آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
همه چیز از روزی شروع شد که تو نجات پیدا کردی...»
نجات پیدا کردم؟
از چه چیزی؟
و مهمتر از آن...
چه کسی نجات پیدا نکرد؟
ادامه دارد... 🕊️