ویرگول
ورودثبت نام
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

از سقوط تا پرواز 3

🌈
🌈

ادامه ...


این‌بار فهمیدم بعضی اتفاق‌ها از بیرون شبیه شکست‌اند، اما از درون شبیه بیدار شدن.


یادم هست یک روز با حال خیلی بدی نشسته بودم و فقط فکر می‌کردم «دیگه نمی‌تونم ادامه بدم».


نه اینکه واقعا نتونم…
بیشتر از خستگیِ تکرار بود.


همان روز، یک کار خیلی ساده کردم؛
بلند شدم و فقط خانه را مرتب کردم.


هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد.
هیچ معجزه‌ای رخ نداد.


اما عجیب این بود که ذهنم کمی سبک‌تر شد.

بعدها فهمیدم همیشه قرار نیست زندگی با اتفاق‌های بزرگ عوض شود.


گاهی با همین کارهای کوچک، آدم دوباره برمی‌گردد به خودش.


مثل نفس کشیدن.
مثل یک لیوان آب خنک.
مثل چند دقیقه سکوت.


کم‌کم یاد گرفتم وقتی ذهنم شلوغ می‌شود، به جای جنگیدن با آن، فقط کمی ساده‌تر زندگی کنم.


اما درست همان روزی که فکر می‌کردم دارم آرام‌تر می‌شوم…


یک پیام آمد.


پیامی که اسمش روی صفحه گوشی افتاد، اما دلم یک لحظه ریخت.


سال‌ها بود از او خبری نداشتم.


فقط نوشته بود:
«باید باهات حرف بزنم…»


همان چند کلمه کافی بود تا تمام آرامش تازه‌ام، مثل لیوانی که از دستت بیفتد، بشکند.


دست‌هایم یخ کرد.
و ذهنم دوباره برگشت به جایی که فکر می‌کردم از آن عبور کرده‌ام…


اما این‌بار فرق داشت.


این‌بار من همان آدم قبلی نبودم.


و نمی‌دانستم این پیام قرار است مرا دوباره به سقوط برگرداند…
یا به یک پرواز تازه.....🕊️


سقوطپرواززندگینوشتننویسندگی
۹
۰
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید