
خیابانها پر از رفت وُ آمدند وَ من در ازدحامِ بیصورتِ ساعتها دنبالِ نشانی از خودم میگردم...
کسی که صبح از تخت برخاست وُ تا غروب چندبار بیصدا خون داد...
خونی که سرازیر شد...
از فکر، از تکرار...
از اینکه جهان بیوقفه از تو چیزی میخواهد وَ چیزی برنمیگردانَد..