صدای موجهای دریا ترانهای دلنشین برای گوشهایم بود، اما من برای شنیدن آن اینجا نبودم…
«مایااا! زود باش ماهیها رو بیار!»
آهی کشیدم و به مادرم نگاه کردم. جعبه ماهیهای تازه صید شده را با دستانش روی هوا میکشید… البته نه با طناب، بلکه با قدرتی که به او به ارث رسیده بود.
خب… دنیای ما پر از قدرتهای خارقالعاده است. قدرتهایی که به افراد اجازه میدهند فراتر از توان بدنیشان کارها را انجام دهند. البته کشیدن جعبه ماهیهای تازه صید شده یا کنترل ملاقه برای هم زدن سوپ، جزو قدرتهای ابتدایی محسوب میشوند؛ در مقابل قدرتهایی که فقط داستانشان را شنیدهام… مثل قدرت رصد دنیا یا قدرت نابودی که هیچوقت ندیدهامشان. اما خب، این قدرت های ساده هم برای منی که هیچ قدرتی ندارم، آرزو هستند.
جعبه ماهیهای بوی گندو را به سختی بلند کردم و تا به کلبه ساحلیمان برسانم، نزدیک به هزار بار به زمین و زمان ناسزا گفتم.
مثل همیشه، برادر تنبلم پاهایش را دراز کرده بود و به هولوگرام مسابقات دلفینسواری خیره شده بود و چیپس جلبک دریایی میخورد. با اخم نگاهش کردم و بعد به طبقه بالا رفتم. از اینجا، جزیره اوربیوس که مرکز کل امپراتوری بود، به خوبی دیده میشد. آرزوی من رفتن به آنجاست، اما مادرم همیشه میگوید: «آنجا ردههای سلطنتی با قدرتهای عجیب زندگی میکنند و ما نمیتوانیم به آنجا برویم.»
همین که در افکارم غرق بودم، ناگهان خانهمان با شدتی وحشتناک به لرزه افتاد! صدای غرش مهیبی از بیرون به گوش رسید. با دلهره به طبقه پایین دویدم. نه مادرم بود و نه برادرم؛ انگار ناپدید شده بودند. از خانه بیرون زدم. مردم وحشتزده فریاد میکشیدند و فرار میکردند. درست در همان لحظه، غرش کرکننده اژدهای افسانهای، “تاتِروس”، آسمان را شکافت. سایه عظیمش بر همه چیز افتاد و نوری کورکننده چشمانم را سفید کرد ... و بعد... تاریکی