ویرگول
ورودثبت نام
mobina.jandaghi
mobina.jandaghi
mobina.jandaghi
mobina.jandaghi
خواندن ۳ دقیقه·۱۸ روز پیش

در دنیای رنگیِ مهد؛ سفری با چشم‌های یک مربی

۶
۶

امروز می‌خواهم شما را با خودم به دنیای رنگارنگ، شلوغ و در عین حال دوست‌داشتنی مهدکودک ببرم؛ دنیایی که سه سال است هر روز با عشق، مسئولیت و هیجان در آن قدم گذاشته‌ام و بخشی از زندگی‌ام شده است. اینجا جایی است که هر روزش شبیه روز قبل نیست و هر لحظه‌اش می‌تواند پر از اتفاق‌های تازه، لبخندهای کودکانه و گاهی هم چالش‌هایی باشد که مرا به فکر و رشد وا می‌دارد.

من یک مربی مهدکودک هستم و این نوشته، قصه‌ی من و بچه‌های دوست‌داشتنی‌ام است؛ قصه‌ای از یادگیری، خنده، بازی، گریه، آشتی، کشف و تجربه. شاید در نگاه اول، شغل مربی مهدکودک ساده به نظر برسد و خیلی‌ها تصور کنند ما فقط با بچه‌ها بازی می‌کنیم، اما واقعیت بسیار عمیق‌تر است. هر روزی که وارد کلاس می‌شوم، در حقیقت وارد دنیایی می‌شوم که در آن مسئولیت پرورش انسان‌هایی کوچک اما با آینده‌ای بزرگ بر عهده من است؛ انسان‌هایی که قرار است روزی مهربان، خلاق، شجاع و مسئولیت‌پذیر باشند.

این شغل به من یاد داده است که باید دنیا را از دریچه چشم‌های پاک و کنجکاو کودکان ببینم؛ چشمانی که در هر چیز ساده‌ای، یک شگفتی بزرگ پیدا می‌کنند. یک برگ خشک، یک تکه کاغذ، یک رنگ ساده یا حتی یک داستان کوتاه، برای آن‌ها می‌تواند به یک ماجراجویی کامل تبدیل شود. همین نگاه متفاوت به زندگی باعث شده است که خود من هم تغییر کنم و دنیا را با دیدی آرام‌تر، ساده‌تر و زیباتر ببینم.

تجربه‌ی من در مهدکودک

سه سال پیش، زمانی که وارد این حرفه شدم، پر از انگیزه، هیجان و البته کمی نگرانی بودم. نمی‌دانستم دقیقاً چه چالش‌هایی در انتظارم است، اما عشق به کودکان و علاقه به آموزش باعث شد این مسیر را انتخاب کنم. کم‌کم با ریتم زندگی در مهدکودک آشنا شدم؛ از لحظه‌ای که بچه‌ها با چشمان خواب‌آلود یا کنجکاو وارد کلاس می‌شوند، تا زمان‌هایی که با انرژی بی‌پایانشان در بازی‌های گروهی، نقاشی، قصه‌گویی و کاردستی غرق می‌شوند.

در این مسیر یاد گرفتم که مربی بودن فقط آموزش دادن نیست، بلکه همراهی کردن است. باید یاد بگیری چطور با احساسات مختلف کودکان کنار بیایی؛ گاهی با شادی‌هایشان بخندی، گاهی با گریه‌هایشان آرامشان کنی و گاهی با صبر، بی‌نظمی‌ها را مدیریت کنی بدون اینکه انرژی مثبت کلاس از بین برود.

در طول این سال‌ها، با طراحی بازی‌های آموزشی و فعالیت‌های گروهی تلاش کردم مهارت‌های اجتماعی، خلاقیت و اعتمادبه‌نفس بچه‌ها را تقویت کنم. ساخت کاردستی‌های ساده اما جذاب، نقاشی‌های رنگارنگ، بازی‌های گروهی و حتی آموزش مفاهیم پایه‌ای مثل اشکال هندسی و اعداد، بخشی از فعالیت‌های روزانه ما بود. اما چیزی که برای من ارزشمندتر بود این بود که در کنار آموزش دادن، خودم نیز از کودکان یاد گرفتم؛ یاد گرفتم صبورتر باشم، ساده‌تر فکر کنم و از لحظه‌ها بیشتر لذت ببرم.

خاطرات من و بچه‌ها

یکی از خاطراتی که همیشه در ذهنم مانده، مربوط به روزهای ابتدایی کارم است. فصل پائیز بود، اولین سال کاری‌ام. بچه‌ها تازه وارد مهد شده بودند و جدا شدن از خانواده برایشان بسیار سخت بود. بعضی‌ها گریه می‌کردند، بعضی‌ها بی‌قرار بودند و بعضی ها هم در گوشه‌ای ساکت نشسته بودند. دیدن این صحنه‌ها برایم هم سخت بود و هم گیج‌کننده، چون هنوز تجربه کافی نداشتم.

آن روز نمی‌دانستم دقیقاً چه باید بکنم، اما می‌دانستم که باید کاری انجام دهم. با تمام توانم به آن‌ها پیشنهاد بازی دادم. همه را به حیاط بردیم، دور هم جمع شدیم، شروع به بازی کردیم و بعد با هم بادبادک ساختیم. لحظه‌ای که بادبادک‌ها در آسمان بالا رفتند و بچه‌ها با هیجان آن‌ها را دنبال می‌کردند، کم‌کم لبخند جای اشک‌ها را گرفت.

آن روز برای من فقط یک روز کاری نبود، بلکه نقطه شروعی بود برای درک عمیق‌تر از شغلم؛ اینکه گاهی یک بازی ساده می‌تواند دنیای یک کودک را تغییر دهد.

از همان زمان فهمیدم که این شغل فقط یک انتخاب نیست، بلکه مسیر زندگی من است؛ مسیری پر از عشق، یادگیری، سختی و در عین حال شیرینی‌های بی‌پایان.

این مسیر برای من پر از پیچ‌وخم، تجربه‌های جدید و لحظات به‌یادماندنی بوده است، اما در نهایت همیشه برایم دلنشین، ارزشمند و الهام‌بخش باقی مانده است.

انرژی مثبتداستان کوتاهمدیریت انرژیمسیر زندگی
۲
۰
mobina.jandaghi
mobina.jandaghi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید